گفتگوى بيشتر نيستيم مضافا به اين كه ميدانيم نقطه حقى در ميان امت اسلام هست ، و جايز نيست كه از ميان آنها خارج باشد .
طريق دوم اينكه : ميگوئيم گفتگو در بارهء غيبت فرزند امام حسن عسكرى عليه السّلام متفرع بر ثبوت امامت آن حضرت است . پس اگر مخالف ما تسليم عقيدهء ما شود و با قبول امامت حضرت ، از علت غيبتش پرسش نمايد بايد پاسخ آن را از خود او خواست و اگر امامت آن حضرت را نميپذيرد ، پرسش وى از علت غيبت بىمورد خواهد بود .
هر گاه در بارهء ثبوت امامت آن سرور با ما گفتگو كنند ، خواهيم گفت كه :
در جاى خود با دليلهاى قانعكننده ثابت شده كه : واجب است در همهء احوال و اعصار ، امام در ميان مردمى كه معصوم نميباشند و مكلف به تكاليف شرعى هستند وجود داشته باشد ، و هم ثابت شده كه يكى از شرائط امام قطعى بودن عصمت اوست و گفتيم كه حق از ميان امت اسلام بيرون نميرود .
بعد از ذكر اين مقدمات ، ميگوئيم : مسلمانان در اعتقاد بوجود امام به چند گروه تقسيم ميشوند :
گروهى عقيده دارند كه امامى در ميان مردم وجود ندارد . ولى به نظر ما دليلى كه لزوم وجود امام را در هر حال و زمانى ثابت مينمود ، اين عقيده را فاسد ميگرداند .
دستهء ديگر كسانى را امام ميدانند كه عصمت آنها قطعى نيست . اين عقيده نيز با اعتقاد ما كه گفتيم بايد قطع بعصمت امام داشته باشيم ، باطل مىشود . مضافا باينكه كردار ظاهرى و احوال امام آنها نيز با مقام عصمت منافات دارد . پس گفتگو در بارهء موضوعى كه ما بالبداهه علم بخلاف آن داريم ، بىمورد است .
دستهء ديگر كيسانيه هستند كه معتقد بامامت محمد بن الحنفيه « 1 » ميباشند .
ناووسيه نيز عقيده دارند كه امام جعفر صادق ( ع ) رحلت نكرده و ( امام آخر الزمان اوست ) فرقهء واقفيه هم بعد از حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام كسى را امام نميدانند و ميگويند : آن حضرت نمرده است .
هامش
( 1 ) پسر حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام .