تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
تو را ميطلبد آمده و در مىزند با او برو . در اين وقت صداى كوبيدن در را شنيدم . پشت در رفتم و گفتم : كيست ، گفت در باز كن و مترس ! سخن او را شناختم و در را باز كردم . ديدم خادمى است كه روسرى به من ميدهد و ميگويد : يكى از همسايه‌ها براى حاجت مهمى ترا ميخواند بخانهء آنها بيا . روسرى بسر كردم و او مرا بخانه‌اى آورد كه نميشناختم . ديدم پرده درازى در وسط خانه آويخته‌اند و مردى كنار پرده ايستاده است . خادم گوشه پرده را بالا زد و من داخل شدم . ديدم زنى در حال وضع حمل است و زنى ديگر مانند قابله پشت سر او نشسته است . آن زن به من گفت در اين كار بما كمك ميكنى ؟ پس به او كمك كردم و چيزى نگذشت كه پسرى متولد گرديد . من او را روى دست گرفتم و صدا زدم پسر ! پسر ! آنگاه سر از پرده بيرون آوردم كه به آن مرد نشسته مژده دهم ، كسى گفت سر و صدا مكن ! چون متوجه بچه شدم او را روى دست خود نديدم و همان زن گفت : صدا مكن ! در اين موقع خادم روسرى بسرم انداخت و مرا بخانه‌ام برگردانيد و كيسه‌اى به من داد و گفت : آنچه ديدى به كسى اظهار مكن ! وارد خانه خود شدم و به طرف رختخواب رفتم ديدم هنوز دخترم خوابيده است . او را بيدار كردم و پرسيدم آيا از رفتن و برگشتن من مطلع شدى ؟ گفت : نه ، پس در كيسه را گشودم ديدم ده دينار در آنست . اين مطلب را تا كنون به كسى نگفته‌ام جز اكنون كه ديدم تو با مسخره اين سخن را گفتى ، از اين رو براى تو نقل كردم تا بدانى كه اين قوم ( خانوادهء پيغمبر ) نزد خداوند داراى شأن و مقام بزرگى هستند و آنچه ادعا ميكنند درست است . از حرف پيرزن تعجب كردم و آن را بباد مسخره گرفتم و ديگر از زمانى كه اين واقعه در آن رخ داده پرسش نكردم ، جز اينكه بيقين ميدانم كه سال دويست و پنجاه