تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
شد امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود : عمه ! بچه‌ام را بياور ! وقتى روپوش از روى آقا برداشتم ديدم به روى زمين افتاده خدا را سجده مىكند و بر دست راستش نوشته شده :
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
« 1 » يعنى : حق آمد و باطل از ميان رفت زيرا باطل رفتنى است . او را در آغوش گرفتم ديدم پاك و پاكيزه است . آنگاه در پارچه‌اى پيچيده نزد پدر بزرگوارش بردم . تا آنجا كه حضرت فرمود : اشْهَدُ انْ لا الهَ الَا اللَّهُ وَ انَّ مُحَمَّدَاً رَسُولُ اللَّهِ وَ انَّ عَليّاً اميرُ المُؤْمِنينَ حَقّاً آنگاه بر همه ائمه درود فرستاد تا به خودش رسيد ، و براى دوستانش دعا نمود كه خداوند با فرج او آنها را دلشاد گرداند ، سپس چشم گشود . تا آنجا كه ميگويد : مثل اينكه ميان من و آقا پرده‌اى آويختند بطورى كه او را نميديدم ، از پدرش پرسيدم آقا ! بچه چه شد ؟ فرمود : آن كس كه از تو و ما به او نزديكتر است او را برد . تا آخر حديث مذكور . در اين روايت حكيمه ميگويد چون روز چهلم شد ، بحضور امام حسن عسكرى ( ع ) شرفياب شدم ، ديدم امام زمان ( ع ) در خانه راه ميرود . صورتى نيكوتر از رخسار او و زبانى بهتر از گفتار او نديدم . امام حسن عسكرى ( ع ) فرمود : عمه اين مولود پيش خدا بسيار عزيز است . عرضكردم : آقا آنچه بايد ببينم از چهل روزهء او ميبينم امام تبسمى كرد و فرمود : عمه‌جان ! نميدانى كه رشد يك روز ما ائمه برابر رشد يك سالهء ديگران است ؟ پس من برخاستم و سر آقا را بوسيدم و برگشتم ، چون وقتى ديگر آمدم او را نديدم . از امام جويا شدم فرمود : او را به كسى سپردم كه مادر موسى فرزند خود را به او سپرد . و نيز در غيبت شيخ طوسى از احمد بن على از محمد بن على از حنظلة بن زكريا روايت مىكند كه گفت : خبر داد به من احمد بن بلال بن داود كاتب و او مردى سنى -
هامش
( 1 ) سوره اسراء آيه 83 .