مذهب و ناصبى بود و دشمنى خود را با اهل بيت عصمت پوشيده نميداشت ، با اين وصف بمقتضاى طينت اصليش با من اظهار دوستى مينمود و هر وقت مرا ملاقات ميكرد ميگفت در نزد من خبرى است كه تو را خشنود ميسازد . ولى نخواهم گفت من هم چندان اهميت نميدادم . تا آنكه روزى در يك جا با هم جمع شديم ، من از فرصت استفاده نموده از او خواستم كه خبر را براى من نقل كند .
او گفت : خانهء ما در سامره روبروى خانهء ابن الرضا ( يعنى امام حسن عسكرى عليه السّلام ) بود . من مدت درازى به طرف قزوين رفتم سپس بسامره برگشتم ، ديدم تمام كسان و بستگان و خويشانم درگذشتهاند ، مگر پيرزنى كه مرا تربيت كرده بود و او دخترى داشت كه نزد خودش بود .
وى پير زنى محبوب و خود نگهدار بود و اهل دروغ نبود ، زنانى كه با ما دوستى داشتند هم در خانهء پير زن بودند . من چند روزى آنجا ماندم سپس عزم رفتن كردم پير زن گفت چرا در رفتن عجله ميكنى ؟ تو كه مدتها از ما دور بودى . اكنون نزد ما بمان تا با ديدنت شاد شويم . با مسخره گفتم ميخواهم بكربلا بروم ! زيرا يا نيمه شعبان و يا روز عرفه بود كه شيعيان بكربلا ميرفتند .
پير زن گفت : فرزند ! از خدا بترس و توهين مكن و آنچه گفتى مسخره مپندار . داستانى را برايت نقل كنم كه دو سال بعد از رفتن تو مشاهده نمودم .
داستان اينست : من در همين اطاق نزديك دهليز با دخترم خوابيده بودم . در حال خواب و بيدارى ديدم مردى نيكو روى و خوشبو با لباسهاى تميز آمد و به من گفت ! هم اكنون كسى مىآيد و تو را بخانهء همسايه ميطلبد . وحشت مكن و از رفتن با او خوددارى منما ! .
سراسيمه برخاستم و بدخترم گفتم : كسى را ديدى كه بخانهء ما بيايد ؟ گفت : نه ! پس نام خدا بردم و خوابيدم . باز همان مرد آمد و همان سخن را تكرار كرد . اين بار نيز با وحشت برخاستم و از دخترم پرسيدم : هيچ كس نيامده ؟ گفت : نه من هم نام خدا به زبان آورده خوابيدم . بار سوم نيز همان مرد آمد و گفت : فلانى ! آن كس كه
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 214
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢١٤