تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
از نقل آن جلوگيرى و برخى آن را نقل مىنمايند . و در غيبت شيخ طوسى از حسين بن حسن علوى نامبرده روايت مىكند كه در سامره خدمت امام حسن عسكرى ( ع ) رسيدم و ميلاد مسعود مولى صاحب الزمان عليه السّلام را بوى تبريك گفتم . و هم در آن كتاب از حكيمه خاتون نقل مىكند كه در نيمهء شعبان سال 255 امام حسن عسكرى عليه السّلام براى من پيغام فرستاد كه افطار امشب را نزد ما صرف كن تا خداوند تو را بميلاد مسعود ولى و حجت خود و جانشين من مسرور گرداند ، من بسى شادمان گشتم و همانوقت لباس پوشيده بخدمتش رسيدم . ديدم آقا در صحن خانه نشسته و كنيزان اطرافش را گرفته‌اند . گفتم : قربانت گردم ! فرزند شما از چه زنى خواهد بود ؟ فرمود : از « سوسن » من كنيزان را نگريستم و در هيچ كدام جز سوسن اثر آبستنى نديدم . بعد از اتمام نماز مغرب و عشاء با سوسن افطار كرديم و در يك اطاق باهم خوابيديم . لحظهء بعد برخاستم و مدتى در بارهء آنچه امام فرموده بود انديشيدم . سپس پيش از وقت هر شب برخاستم و نماز شب را خواندم . سوسن هم ناگهان از خواب پريد و بيرون رفت و وضو گرفت و مشغول نماز شب شد تا به نماز وتر رسيد . در اين موقع بدلم خطور كرد كه صبح نزديك است . پس برخاستم و نگاه كردم ديدم فجر اول طلوع نموده ، في الحال از وعدهء امام به شك افتادم ، ناگاه صداى حضرت را شنيدم كه از اطاق خودش ميفرمود : عمه ! شك مكن همين حالا آنچه گفتم آشكار مىشود و ان شاء اللَّه آن را خواهى ديد ! از آنچه در دلم نسبت به حضرت خطور كرده بود حيا داشتم ، ناچار باطاق برگشتم در حالى كه پيش خود خجل بودم . ديدم سوسن نماز را تمام كرده و سراسيمه بيرون مىآيد . دم در او را ديدم گفتم : پدر و مادرم فدايت شود آيا چيزى در خود احساس ميكنى ؟ گفت : آرى امر سختى را حس ميكنم . گفتم : بخواست خدا چيزى نيست ، بعد بالش را ميان اطاق نهادم و او را روى آن نشاندم و خود در جايى كه قابله‌ها براى وضع