بده ! چون كتابهاى مرا جستجو نمود و روايات آن را ديد گفت : راست گفتى . اكنون بدان كه من بشر بن سليمان از اولاد ابو ايوب انصارى ، يكى از دوستان و خادمان امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام ميباشم و در سامره همسايه آن دو بزرگوار بودم .
گفتم : بر من منّت بگذار و پارهاى از آثار آنها كه ديدهاى باز گو كن ! گفت : من از خريد و فروش كنيزان احتراز ميجستم و از موارد شبههدار آن اجتناب مينمودم . امام على النقى مسائل آن را به من آموخت تا آنكه كاملا آشنا شدم و حلال و حرام آنها را شناختم ، شبى در سامره منزل خود نشسته بودم كه كوبندهاى در زد . با عجله در را گشودم ديدم كافور خادم امام على النقى عليه السّلام است كه حضرت بطلب من فرستاده است .
في الوقت لباس پوشيدم و به خدمت حضرت شتافتم ديدم با فرزندش امام حسن عسكرى عليه السّلام و خواهرش حكيمه خاتون كه در پس پرده قرار داشت ، صحبت
هامش
فردا كه ز شرق مهر تابيد * زى جبههء جنگ شه شتابيد
با جمع كنيزكان روان شد * در راه خدا ز كاروان شد
زان ره كه شهش نمود بگذشت * تا آنكه اسير مسلمين گشت
بين اسراى روم ديدش * عمر بن يزيد و پس خريدش
با صاحب خويش آن پريزاد * طى كرده ره عراق و بغداد
يك شب دهمين امام ، هادى * فرمان به بشير شير دادى
كاى نادره مرد با تو كارى است * كز بهر تو عز و افتخارى است
اين نامه بگير و رو لب شط * تا دريابى رموز اين خط
اين نامهء من به خط رومى است * خاص است گمان من عمومى است
* * * وقتى كه رسى كنار دجله * ما راست يكى عروس حجله
مستوره و با حجاب باشد * در پردهء احتجاب باشد