فرمود : ميخواهم ده هزار دينار يا مژدهء مسرت انگيزى به تو بدهم ، كدام يك را انتخاب ميكنى ؟ عرض كرد : مژدهء فرزندى به من دهيد ! فرمود : تو را مژده بفرزندى مىدهم كه شرق و غرب عالم را مالك شود ، و جهان را از عدل و داد پر گرداند ، از آن پس كه پر از ظلم و جور شده باشد .
عرضكرد : اين فرزند از چه شوهرى خواهد بود ؟ فرمود : از آن كس كه پيغمبر اسلام در فلان شب و فلان ماه و فلان سال رومى تو را براى او خواستگارى نمود . در آن شب عيسى بن مريم و وصىّ او تو را بكى تزويج كردند ؟ گفت : به فرزند دلبند شما ! فرمود او را ميشناسى ؟ عرضكرد : از شبى كه بدست حضرت فاطمه زهرا ( ع ) اسلام آوردم شبى نيست كه او بديدن من نيامده باشد .
در اين وقت امام نهم به « كافور » خادم فرمود : خواهرم حكيمه را بگو نزد من بيايد . چون آن بانوى محترم آمد فرمود : خواهر ! اين زن همان است كه گفته بودم . حكيمه خاتون آن بانو را مدتى در آغوش گرفت و از ديدارش
هامش
راز دل خود مليكه بنهفت * ميسوخت ولى بكس نميگفت
هر چند طبيب چارهگر شد * احوال مليكه سختتر شد
شب در تب و روز بود در سوز * اى واى از آن شب و از اين روز
يك شب ز پس چهارده شب * بختش بدميد همچو كوكب
زهراى مهين بخوابش آمد * در تيره شب آفتابش آمد
با مريم و صد هزار حورا * دادند همه بشارت او را
مريم بسوى مليكه رو كرد * تعريف از آن فرشتهخو كرد
كاين مادر شوهر تو زهراست * كن خواهش خود از او تو درخواست
برخيز و بگير دامنش را * زو خواه تو پارهء تنش را
در دامن مهر ، ماه آويخت * و ز ديده ستارگان فرو ريخت