شادمان گرديد . آنگاه امام على النقى عليه السّلام فرمود : عمه ! او را بخانهء خود ببر و فرايض دينى و اعمال مستحبه را به او بياموز كه او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد صلى اللَّه عليه و آله است .
در كافى از محمد بن يحيى شيبانى روايت كرده كه گفت : در سال 286 وارد كربلا شدم و آستان ملائك پاسبان حضرت امام حسين عليه السّلام را زيارت كردم ، سپس به قصد زيارت مقابر قريش واقع در كاظمين عليهما السّلام به بغداد مراجعت نمودم .
آن روز بسيار گرم و آسمان صاف و نورانى بود . چون بمدفن مطهر امام هفتم رسيدم و بوى تربت معطر آن حضرت را استشمام نمودم بىاختيار سرشك اشك بر آن تربت پاك فرو ريختم و چنان از خود بى خود شدم كه چشم اشكبارم جايى را نميديد .
بعد از آنكه اندكى آرام گرفتم و اشك چشمم فرو نشست و ديدگان گشودم ، پير مردى را در مقابل خود ديدم كه با قامتى خميده و كف دست و پيشانى پينه بسته به ديگرى كه با وى نزديك مرقد منور بود ، ميگفت : برادرزاده ! عمويت از بركت
هامش
صدها گله پيش آن پرى كرد * از ست فراق عسكرى كرد
گفتا كه شبى بخوابم آمد * با روى چو آفتابم آمد
يك بار جمال يار ديدم * ديگر گلى از رخش نچيدم
در آتش غم مرا نشانده * بر خار فراق خود كشانده
برده است ز دل قرار و تابم * كرده است حرام خورد و خوابم
مرگ است دگر علاج جانم * يا آنكه ز غم دهد امانم
* * * فرمود قبول دين ما كن * از خويش مسيح را رضا كن
بيزار ز مذهب تو عيسى است * مريم متنفر از كليساست
دينى كه در آن تو پاى بستى * گرديده مشوب بتپرستى
تا گفت مليكه ذكر اشهد * آمد ز درش ابى محمد
جان تازه نمود از وصالش * گل چيد ز گلشن جمالش