تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
آن دو آقا مفتخر بعلوم شريفه و اسرار نهفته‌اى گشته كه جز سلمان فارسى كسى به آن نرسيده است . اكنون روزهاى زندگانيم بسر آمده و ستارهء عمرم در حال غروب كردن است . ولى افسوس كه در اين ولايت كسى را نمىيابم كه شايسته باشد اين علوم و اسرار را به او بسپارم ! من با خود گفتم : پيوسته رنج و مشقت ميبرم و همه جا سواره و پياده در جستجوى علوم و اسرار اهل بيت عصمت هستم ، و اكنون از اين پير مرد سخنى ميشنوم كه حاكى از علمى بزرگ و امرى عظيم است . ازين رو گفتم : اى پير مرد آن دو آقا كه گفتى كيانند ؟ گفت آنان دو كوكب تابانند كه در زمين سامره پنهان گشتند . گفتم : بدوستى و شرافت مدفن آن دو آقا سوگند ميخورم كه من جوياى علوم و اسرار آنها هستم و با ايمان راسخ در راه حفظ آثار و اخبار آنان جان مىدهم . گفت : اگر راست ميگوئى آنچه از ناقلان آثار آنها ضبط كرده‌اى به من نشان
هامش
از ميمنت شهادت او * شد ديدن يار عادت او هر شب كه بخواب ناز ميشد * بر او در وصل باز ميشد چون ديده ز خواب باز ميكرد * افسانهء شب دراز ميكرد هر شب به خيال يار ميخفت * در خواب سخن بيار ميگفت كاى مونس جان من كجائى * در بيدارى چرا نيائى ؟ * * * فرمود : مليكه ! منتظر باش * پيوسته نگاهدار سر باش قيصر چو رود بجبههء جنگ * همراه كنيزكان كن آهنگ در زىّ كنيزكان ملبّس * ميباش كه ناشناسدت كس بايد بفلان طرف زنى گام * تا آنكه شوى اسير اسلام در ظاهر اگر كنيز گردى * آئى بر ما عزيز گردى دستور مرا اگر كنى گوش * با ما بجهان شوى هم آغوش