تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
گفتم : اى بانوى من ! چگونگى ولادت با سعادت و غيبت آن حضرت را براى من شرح دهيد ! فرمود : كنيزى داشتم كه نامش نرجس بود . روزى پسر برادرم امام حسن عسكرى عليه السّلام بديدن من آمد ، و سخت بوى نظر دوخت . گفتم : اگر مايل هستيد او را نزد شما روانه ميكنم ؟ . فرمود : نه عمه جان ! ولى من از وى در شگفتم . گفتم از چه چيز تعجب ميكنيد ؟ فرمود : عنقريب فرزند بزرگوارى از وى بوجود مىآيد كه خداوند زمين را بوسيلهء او پر از عدل و داد مىكند ، از آن پس كه پر از ظلم و ستم شده باشد . گفتم : من او را نزد شما ميفرستم . فرمود : در اين خصوص از پدرم اجازه بگير ؟ !
هامش
ياد از خط روى عسكرى كرد * بس بوسه بخطش ، آن پرى كرد پس از لب لعل خود گهر سفت * عمر بن يزيد را چنين گفت به فروش مرا به صاحب خط * خود را فكنم و گر نه در شط زر داد و گرفت آن پرى را * بانوى امام عسكرى را * * * بگرفت چو بشر آن امانت * آورد بخاندان عصمت آن زهره بدست مشترى داد * تحويل امام عسكرى داد تا مام امام عصر گردد * سرچشمهء فتح و نصر گردد آرد پسرى كه شاه باشد * فرمانده مهر و ماه باشد آرد پسرى كه هست قائم * فيضش بخلائق است دائم آرد پسرى كه نور دارد * ظلم از سر خلق دور دارد اى حجت قائم الهى * از لطف بدوستان نگاهى امروز كه روز قائم ماست * از او همه فيض دائم ماست روشن همه چشم ما برويش * بسته دل ما بتار مويش جز درگه حجت الهى * ما را نبود دگر پناهى( سيد مرتضى مير فخرائى جندقى )