تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
همراه عده‌اى از كنيزان از فلان راه به آنها ملحق شو . سپس پيشقراولان اسلام مطلع شدند و ما را اسير گرفتند و كار من بدين گونه كه ديدى انجام پذيرفت . ولى تا كنون به كسى نگفته‌ام نوهء پادشاه روم هستم . حتى پير مردى كه من در تقسيم غنائم جنگ سهم او شده بودم نامم را پرسيد ، ولى من اظهارى نكردم و گفتم : نرجس ! گفت : نام كنيزان ؟ بشر ميگويد : گفتم : عجب است كه تو رومى هستى و زبانت عربى است ؟ ! گفت جدم در تربيت من جهدى بليغ داشت . او زنى را كه چندين زبان ميدانست معين كرده بود كه صبح و شام نزد من آمده زبان عربى به من بياموزد و به همين جهت عربى را به خوبى آموختم . بشر ميگويد : چون او را بسامره خدمت امام على النقى عليه السّلام آوردم حضرت از وى پرسيد : عزت اسلام و ذلت نصارى و شرف خاندان پيغمبر را چگونه ديدى ؟ گفت : در بارهء چيزى كه شما از من داناتر ميباشيد چه عرض كنم ؟ .
هامش
از هر طرفى نگاه ميكرد * از ماه سراغ شاه ميكرد كاى گمشده در كجات جويم ؟ * در بند كه مبتلات جويم ؟ در خواب چو بخت من دميدى * بيدار شدم زمن رميدى ؟ در خواب شدى تو همسر من ! * بيدارم و نيستى بر من ! اى واى و هزار واى بر من * تنگ از غم توست جاى بر من دل از كف من ، شد از نگاهى * ديوانه شد و كشيد آهى شب‌هاى دگر هر آنچه خوابيد * آن گمشده را دگر نيابيد ميجست ز خواب و ناله ميكرد * كارش به قضا حواله ميكرد از غصه پريد رنگ و رويش * پژمرده چو گل رخ نكويش ميسوخت در آتش فراقش * تب كرد ز سوز اشتياقش بيمار شد و به بستر افتاد * آتش بروان دختر افتاد