همراه عدهاى از كنيزان از فلان راه به آنها ملحق شو .
سپس پيشقراولان اسلام مطلع شدند و ما را اسير گرفتند و كار من بدين گونه كه ديدى انجام پذيرفت . ولى تا كنون به كسى نگفتهام نوهء پادشاه روم هستم .
حتى پير مردى كه من در تقسيم غنائم جنگ سهم او شده بودم نامم را پرسيد ، ولى من اظهارى نكردم و گفتم : نرجس ! گفت : نام كنيزان ؟
بشر ميگويد : گفتم : عجب است كه تو رومى هستى و زبانت عربى است ؟ ! گفت جدم در تربيت من جهدى بليغ داشت . او زنى را كه چندين زبان ميدانست معين كرده بود كه صبح و شام نزد من آمده زبان عربى به من بياموزد و به همين جهت عربى را به خوبى آموختم .
بشر ميگويد : چون او را بسامره خدمت امام على النقى عليه السّلام آوردم حضرت از وى پرسيد : عزت اسلام و ذلت نصارى و شرف خاندان پيغمبر را چگونه ديدى ؟
گفت : در بارهء چيزى كه شما از من داناتر ميباشيد چه عرض كنم ؟ .
هامش
از هر طرفى نگاه ميكرد * از ماه سراغ شاه ميكرد
كاى گمشده در كجات جويم ؟ * در بند كه مبتلات جويم ؟
در خواب چو بخت من دميدى * بيدار شدم زمن رميدى ؟
در خواب شدى تو همسر من ! * بيدارم و نيستى بر من !
اى واى و هزار واى بر من * تنگ از غم توست جاى بر من
دل از كف من ، شد از نگاهى * ديوانه شد و كشيد آهى
شبهاى دگر هر آنچه خوابيد * آن گمشده را دگر نيابيد
ميجست ز خواب و ناله ميكرد * كارش به قضا حواله ميكرد
از غصه پريد رنگ و رويش * پژمرده چو گل رخ نكويش
ميسوخت در آتش فراقش * تب كرد ز سوز اشتياقش
بيمار شد و به بستر افتاد * آتش بروان دختر افتاد