تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
بده . چون اين كلمات را ادا نمودم ، فاطمه عليها السلام مرا در آغوش گرفت و بدين گونه حالم بهبود يافت . سپس فرمود : اكنون منتظر فرزندم حسن عسكرى باش كه او را نزد تو خواهم فرستاد . چون از خواب برخاستم ، شوق زيادى براى ملاقات حضرت در خود حس كردم . شب بعد امام را در خواب ديدم و در حالى كه از گذشته شكوه مينمودم گفتم : اى محبوب من ! من كه خود را در راه محبت تو تلف كردم ! فرمود : نيامدن من علتى سواى مذهب سابق تو نداشت و اكنون كه اسلام آورده‌اى هر شب بديدنت مىآيم تا موقعى كه فراق ما مبدل بوصال گردد . از آن شب تا كنون شبى نيست كه وجود نازنينش را بخواب نبينم . بشر بن سليمان ميگويد : پرسيدم چطور شد كه بميان اسيران افتادى ؟ گفت در يكى از شبها در عالم خواب امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود : فلان روز جدت قيصر لشكرى بجنگ مسلمانان ميفرستد تو هم بطور ناشناس در لباس خدمتكاران
هامش
فرمود به عيسى و حوارى * من آمده‌ام بخواستگارى تا خطبه كنم مليكه از جد * بهر پسرم ابى محمد پس كرد مسيح رو بشمعون * گفتا كه مبارك است و ميمون ! وصل تو بگلشن سيادت * شمعون بگفت زهى سعادت پس ختم پيمبران و الا * از منبر نور رفت بالا خوش خطبه عقد را ادا كرد * داماد و عروس را صدا كرد آن زهره قرين مشترى شد * همسر به امام عسكرى شد با ميوهء دل چو عقد بستش * بگذاشت بدست يار دستش گلهاى محمدى بمجلس * گشتند گواه عقد مجلس از خواب مليكه گشت بيدار * ميجست بهر طرف رخ يار