شمعون ، براى فرزندم آمدهام ، و در اين هنگام اشاره به امام حسن عسكرى عليه السّلام نمود . حضرت عيسى نگاهى بشمعون كرده و گفت : شرافت بسوى تو روى آورده با اين وصلت با ميمنت موافقت كن . او هم گفت : موافقم .
پس محمد صلى اللَّه عليه و آله بالاى منبر رفت و خطبهاى انشاء فرمود و مرا براى فرزندش تزويج كرد ، و حضرت عيسى و فرزندان خود و حواريون را گواه گرفت . چون از خواب برخاستم از بيم جان خواب خود را براى پدر و جدم نقل نكردم ، و همواره آن را پوشيده ميداشتم .
بعد از آن شب چنان قلبم از محبت امام حسن عسكرى عليه السّلام موج ميزد كه از خوردن و آشاميدن بازماندم و كم كم لاغر و رنجور گشتم و سخت بيمار شدم .
جدّم تمام پزشكان را احضار نمود و از مداواى من استفسار كرد ، و چون مأيوس گرديد گفت : نور ديده ! هر خواهشى دارى بگو تا در انجام آن بكوشم ؟ گفتم :
پدر جان ! اگر در به روى اسيران مسلمين بگشائى و آنها را از قيد و بند و زندان
هامش
پس پاپ ز شاه كرد درخواست * تا مجلس عقد از نو آراست
از بهر برادر كهين خواست * نحسش جبران به سعد اين خواست
شه خواهش پاپ را پذيرفت * كز طالع سعدشان كند جفت
اسباب نشاط كسب كردند * آن تخت دوباره نصب كردند
شد مجلس عقد چون كه برپا * گشتند كشيشها مهيا
انجيل مسيح باز كردند * آهنگ فصيح ساز كردند
داماد نشست چون كه بر تخت * بشكست دوباره زآن نگون بخت
شاه و وزرا و پاپ و اسقف * خوردند از اين قضا تأسف
ديدند نحوستى برابر * افتاده بجان آن برادر
حسرت زده پاپ با كشيشان * شد جمع مسيحيان پريشان
حضار ز كاخ رخت بستند * چشم از همه تخت و بخت بستند