جدم نيز اوضاع را بفال بد گرفت ، مع هذا باسقفها دستور داد تا پايههاى تخت را استوار كنند و صليبها را دوباره برافرازند و گفت : پسر بدبخت برادرم را بياوريد تا هرطور هست اين دختر را بوى تزويج نمايم ، باشد كه با اين وصلت ميمون نحوست آن بر طرف گردد .
چون دستور او را عملى كردند ، آنچه بار نخست روى داده بود تجديد شد . مردم پراكنده گشتند و جدم با حالت اندوه بحرم سرا رفت و پردهها بيافتاد .
شب هنگام در خواب ديدم مثل اينكه حضرت عيسى و شمعون وصى او و گروهى از حواريين در قصر جدم قيصر اجتماع كردهاند و در جاى تخت منبرى كه نور از آن مىدرخشيد قرار دارد .
چيزى نگذشت كه « محمد » صلى اللَّه عليه و آله پيغمبر خاتم و داماد و جانشين او و جمعى از فرزندان وى وارد قصر شدند ، حضرت عيسى عليه السّلام باستقبال شتافت و با محمد ( ص ) معانقه كرد و محمد ( ص ) فرمودند : يا روح اللَّه ! من بخواستگارى دختر وصى شما
هامش
پس كرد بكاخ اختصاصش * دعوت ز اكابر و خواصش
پاپ و علما همه ستادند * انجيل مسيح را گشادند
تا آيهاى از كتاب خواندند * پس خطبه عقد را براندند
داماد چو شد به تخت بنشست * سنگينى بخت تخت بشكست
ديدند كه تخت واژگون شد * داماد ز تخت سرنگون شد
آن سلسلهها ز سقف بگسيخت * از طاق صليبها فرو ريخت
تا مجلس شاديش بهم خورد * داماد بجاى شهد غم خورد
حضار تمام مات گشتند * مبهوت ز حادثات گشتند
گفتند كه يا رب اين چه بخت است * داماد مگر سياه بخت است ؟ !
سالى كه نكوست خوار و بارش * پيداست ز اول بهارش
در فصل بهار كامرانيش * زد باد نحوست خزانيش