تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
در اين وقت صداى نالهء او را به زبان رومى از پس پردهء رقيقى ميشنوى كه بر اسارت و هتك احترام خود مينالد ، يكى از مشتريان بعمر بن زيد خواهد گفت عفّت اين كنيز رغبت مرا بوى جلب نموده ، او را به سيصد دينار به من به فروش ! كنيزك به زبان عربى ميگويد : اگر تو حضرت سليمان و داراى حشمت او باشى من به تو رغبت ندارم بيهوده مال خود را تلف مكن ! فروشنده ميگويد : پس چاره چيست ؟ من ناگزيرم تو را بفروشم . كنيزك ميگويد : چرا شتاب ميكنى ؟ بگذار خريدارى پيدا شود كه قلب من به او و وفا و امانت وى آرام گيرد . در اين هنگام نزد فروشنده برو و بگو من حامل نامهء لطيفى هستم كه يكى از اشراف به خط و زبان رومى نوشته و كرم و وفا و شرافت و امانت خود را در آن شرح داده است . نامه را بكنيزك نشان بده تا در بارهء نويسندهء آن بيانديشد . اگر بوى مايل گرديد و تو نيز راضى شدى من بوكالت او كنيزك را ميخرم . بشر بن سليمان ميگويد : آنچه امام على النقى عليه السّلام فرمود امتثال نمودم . چون نگاه كنيزك بنامهء حضرت افتاد سخت بگريست ، سپس رو بعمر بن زيد كرد و گفت : مرا به صاحب اين نامه به فروش و سوگند ياد نمود كه اگر از فروش او به صاحب وى امتناع كند خود را هلاك خواهد كرد ، من در تعيين قيمت او با فروشنده گفتگوى بسيار كردم تا به همان مبلغ كه امام به من داده بود راضى شد . منهم پول را بوى تسليم نمودم و با كنيزك كه خندان و شادان بود به محلى كه در بغداد اجاره كرده بودم آمديم . در آن حال با بيقرارى زياد نامهء امام را از جيب بيرون آورده ميبوسيد و روى ديدگان و مژگان خود مينهاد و بر بدن و صورت ميكشيد . من گفتم : عجبا ! نامه‌اى را ميبوسى كه نويسنده آن را نميشناسى ! گفت : اى درماندهء كم معرفت ! گوش فرا ده و دل سوى من بدار . من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر روم هستم ، مادرم از فرزندان حواريين است و به شمعون وصى حضرت
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 190 | العلامة المجلسي / على دوانى