عيسى عليه السّلام نسبت ميرسانم ، بگذار داستان عجيب خود را برايت نقل كنم . « 1 »
جد من قيصر ميخواست مرا كه سيزده سال بيشتر نداشتم براى پسر برادرش تزويج كند سيصد نفر از رهبانان و قسيسين نصارى از دودمان حواريين عيسى بن مريم عليه السّلام و هفتصد نفر از اعيان و اشراف و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشكر و بزرگان مملكت را جمع نمود . آنگاه تختى آراستهء بانواع جواهرات را روى چهل پايه نصب كرد . چون پسر برادرش را روى آن نشانيد و صليبها را بيرون آورد و اسقفها پيش روى او قرار گرفتند و سفرهاى انجيلها را گشودند ، ناگهان صليبها از بلندى به روى زمين فرو ريخت و پايههاى تخت در هم شكست .
پسر عمويم با حالت بيهوشى از بالاى تخت بر روى زمين در افتاده و رنگ صورت اسقفها دگرگون گشت و سخت بلرزيدند .
بزرگ اسقفها چون اين بديد رو بجدم كرد و گفت : پادشاها ! ما را از مشاهدهء اين اوضاع منحوس كه نشانهء زوال دين مسيح و مذهب پادشاهى است ، معاف بدار !
هامش
( 1 )شاهنشه روم دخترى داشت * در برج عفاف اخترى داشت
آئينه عصمت و ادب بود * داراى شرافت نسب بود
ميبود « مليكه » نام ناميش * ميداشت پدر چو جان گراميش
آزاده نوادهء حوارى * شايستهء هر بزرگوارى
برده نسب از دو سو مليكا * از قيصر و جانشين عيسى
شمعون وصى مسيح ، جدش * از باغ كمال رسته قدش
در حسن ، كمال مهر و مه داشت * از سيزده رو بچارده داشت
پس خواست براى دختر خويش * همسر پسر برادر خويش
قيصر ندماى خويش را خواست * تا مجلس جشن عقد آراست
آراسته كاخِ پادشاهى * با زيب و حلل هر آنچه خواهى
تختى كه جواهرش نشان بود * در كاخ چو مهر زرفشان بود