خيز ساقى بتولاى ولى * پر كن از باده وحدت جامم
آر تا نوشم و زايل گردد * غم و رنج و محن و آلامم
سخن از حجت حق شاه جهان * مهدى منتظر آرد بميان
هر كه ديوانه او شد بجهان * خلعت عقل و خرد را پوشيد
آنكه زد مهر غلاميش بدل * آب از چشمه حيوان نوشيد
با تولاى وى از دوزخ رست * هر كه در كوى ولايش بنشست
اى بيادت دل شيدائى ما * صاحبا پردهنشينى تا چند
خيز و از ظلم و ستم باز رهان * اين تن خسته ما را از بند
خود به پا خيز تو اى خسرو دين * پاك از ظلم نما روى زمين
خسروا خيز و شهنشاهى كن * تا بپاى تو بسائيم جبين
پايهء تخت بزن بر گردون * عدل و انصاف بگستر به زمين
بنشين داد بده دادستان * صلح كل صلح بياور بجهان
من كيم خسته دلى شيدائى * عاشقى سوختهاى رسوائى
سر كوى تو بدريوزه شدم * باميدى كه رخى بنمائى
« حكمتم » خاك سر كوى توام * بسته سلسلهء موى توام
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 1277
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٧٧