نور ولايتش ورا ، تا نشود دستگير * از يد بيضا چه سود ، موسى عمران برد
خاتم فيروز بخت ، زينت انگشت اوست * نام وى آنكو چو من نزد سليمان برد
آنكه بر او رنگ داد ، چون بنمايد جلوس * گر دستم عدل او ، از رخ كيهان برد
آنكه چو گردد سوار ، بر فرس اقتدار * گوى سپهرش قضا ، در خم چوگان برد
سيد يحيى برقعى « حكمت » قم
خسروا خيز و شهنشاهى كن !
شبى آراسته چون صبح اميد * باصفاتر ز گلستان بهشت
ماه با قرص تمام از دل شب * سر بدر كرده چو ترسا ز كنشت
خيره گرديده بر اين عالم خاك * نور افشان شده بر خاك و مغاك
مرغ شب ناله شبگير كند * بنواى دلك سوختهاى
بلبل از دورى گل افتاده * همچو پروانه پرسوختهاى
شمع يك گوشه به پا اشك فشان * گهر از ديده كند بر دامان
عارف سوخته دل در دل شب * بنوا يا رب يا رب گويد
سالك وادى عشق ازلى * راه معشوق بشب در پويد
زاهد و عابد سجادهنشين * از خدا ميطلبند ناصر دين
مغ و مغبچه و دستور و نديم * گرد آتش شده در دير مغان
زند و پا زند گرفته در دست * موبدان مويه كنان نعره زنان
همه آتش به كف و دل شيدا * مصلحى خواهند ز آهورمزدا