محمد حسن بهجتى / از فضلاى جوان حوزهء علميه قم
نور جمال خدا
باز طبيعت كشيد ، به روى گلشن پرند * بچهرهء روزگار ، دوباره زد نوشخند
گيتى فرسوده از ، جوان شد و دلپسند * بدامن دشت باز ، بهار ، ديبا فكند
باز بآهستگى باد بهارى وزيد ! * باز برآورده طبع ، شكوفهها رنگ رنگ
نهالها دوش دوش ، بنفشهها تنگ تنگ * بيخته در ، مشت مشت ، ريخته زر چنگ چنگ
چو ارتش صلح سرو ، كشيده صف هنگ هنگ * بهر طرف جفت جفت ، ستاده ناژو و بيد
سبزه نگر پشت پشت ، لاله ببين موج موج * قمريكان الف الف ، بلبلكان فوج فوج
دميده گل دشت دشت ، رسته سمن زوج زوج * كبوتران صف بصف ، گرفته بر اوج اوج
خنده زده قاهقاه ، كبك ميان خويد * نرگس مخمور ، سر ، ز خواب برداشته
افسرى از زرّ ناب ، بفرق بگذاشته * ز ريزههاى طلا ، كف خود انباشته
سرو پى ديدنش ؛ قامتى افراشته * ز شوق رخسار او ، بلرزه افتاده بيد
سمن لباس سفيد ، كرده ببر چون عروس * دمن شده از گياه ؛ چو گنبد آبنوس
چمن زده هر نفس ، بپاى شمشاد بوس * بتخت فيروزه گل ، نموده خندان جلوس
غرق شعف زين نشاط ، كه ماه شعبان دميد * نور جمال خدا ، ز پرده آمد برون
ز نرجس آمد گلى ، تازه رخ و لاله گون * كه نور رويش بود ، بعالمى رهنمون
بسر ز شوقش نشاط ، بدل ز عشقش جنون * تازه بنورش امل ، زنده ببويش اميد
فرشتگان بهشت ، كمينه دربان او * عالم خلقت نمى ، ز بحر احسان او
معجزهء عيسوى ، در لب خندان او * مطلع انوار حق ، چهره تابان او
شهان به پيشش زبون ، چو بندهء زر خريد