به پا شود رستخيز ، چو رخ هويدا كند * هزارها مرده را ؛ بيك دم احيا كند
از رخ تابان خود ، صد يد بيضا كند * بنده گاه او ، كار مسيحا كند
مادر گيتى چو او ، پسر بدوران نديد * اى شه آزادگان ، دين شده تنها بيا
ز شرع حق غير اسم ، نمانده بر جا بيا * تيره شده از فساد ، چهرهء دنيا بيا
رفته بباد هوس ، خرمن تقوى بيا * بيا كه چنگال ظلم ، قلب عدالت دريد
بمخزن دين حق ، فتنه روان سيل سيل * راهزنان فوج فوج ، اهرمنان خيل خيل
برده گهر بار بار ؛ ربوده زر كيل كيل * از اين خسان آه آه ، وز آن ددان ويل ويل
دل همه خون شد ز غم ، جان همه بر لب رسيد * بباغ شرع نبى ، نمانده ديگر گلى
نه ياسمن نه سمن ، نه لاله نه سنبلى * نشنوى از فرط بهت ، ز هيچ سو غلغلى
نه ناله از طائرى ، نه نغمه از بلبلى * بيا و اين باغ را ، بده صفائى جديد
قواعد اجتماع ، شكسته و ريخته * رشتهء آزادگى ، سوده و بگسيخته
بحيله گرگان مست ، با گله آميخته * اجانب از هر طرف ، فتنه برانگيخته
شده خزان فرودين ، شب عزا روز عيد ! * بيا و درمان درد ، شفاى علت بيار
تمدنى تازهتر ، براى ملت بيار * بهر سر اجتماع ، تاج سعادت بيار
ظلم و عداوت ببر ، رسم عدالت بيار * بيا كه اسلام شد ، خوار و غريب و وحيد
بيا پى صلح را ، ز سنگ و فولاد كن * جامعه را جان و دل ، بعدل آباد كن
بيك تزلزل خراب ، پايهء بيداد كن * بكاخ شاهان بكوب ، پرچم و فرياد كن
كه مظهر عدل حق ، بداد مردم رسيد ! * گرچه دل « بهجتى » غرق بود در گناه
چه غم كه باشى تواش ، ملجأ و پشت و پناه * مرانش از آستان ، گرچه بود روسياه
كه راندن از در گداى ، نشايد از پادشاه * بده رهش كز كريم ؛ كسى نشد نااميد
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 1279
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٧٩