تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 1279

مساهمون:

ص١٢٧٩
به پا شود رستخيز ، چو رخ هويدا كند * هزارها مرده را ؛ بيك دم احيا كند از رخ تابان خود ، صد يد بيضا كند * بنده گاه او ، كار مسيحا كند مادر گيتى چو او ، پسر بدوران نديد * اى شه آزادگان ، دين شده تنها بيا ز شرع حق غير اسم ، نمانده بر جا بيا * تيره شده از فساد ، چهرهء دنيا بيا رفته بباد هوس ، خرمن تقوى بيا * بيا كه چنگال ظلم ، قلب عدالت دريد بمخزن دين حق ، فتنه روان سيل سيل * راهزنان فوج فوج ، اهرمنان خيل خيل برده گهر بار بار ؛ ربوده زر كيل كيل * از اين خسان آه آه ، وز آن ددان ويل ويل دل همه خون شد ز غم ، جان همه بر لب رسيد * بباغ شرع نبى ، نمانده ديگر گلى نه ياسمن نه سمن ، نه لاله نه سنبلى * نشنوى از فرط بهت ، ز هيچ سو غلغلى نه ناله از طائرى ، نه نغمه از بلبلى * بيا و اين باغ را ، بده صفائى جديد قواعد اجتماع ، شكسته و ريخته * رشتهء آزادگى ، سوده و بگسيخته بحيله گرگان مست ، با گله آميخته * اجانب از هر طرف ، فتنه برانگيخته شده خزان فرودين ، شب عزا روز عيد ! * بيا و درمان درد ، شفاى علت بيار تمدنى تازه‌تر ، براى ملت بيار * بهر سر اجتماع ، تاج سعادت بيار ظلم و عداوت ببر ، رسم عدالت بيار * بيا كه اسلام شد ، خوار و غريب و وحيد بيا پى صلح را ، ز سنگ و فولاد كن * جامعه را جان و دل ، بعدل آباد كن بيك تزلزل خراب ، پايهء بيداد كن * بكاخ شاهان بكوب ، پرچم و فرياد كن كه مظهر عدل حق ، بداد مردم رسيد ! * گرچه دل « بهجتى » غرق بود در گناه چه غم كه باشى تواش ، ملجأ و پشت و پناه * مرانش از آستان ، گرچه بود روسياه كه راندن از در گداى ، نشايد از پادشاه * بده رهش كز كريم ؛ كسى نشد نااميد