آهو ز نگه كبك ز رفتار تو آموخت * اين رسم خراميدن و آن شيوهء رم را
گاهى بگشا لب بتكلم كه خلائق * دانند هم آخر كه وجوديست عدم را
شاهنشه اقليم بقا مهدى قائم * كش كحل بصر كرده ملك خاك قدم را
يكتا گهر درج امامت كه گه جود * از ابر كف خويش خجل ساختهايم را
شاهى كه پى رونق شرع نبى از قدر * برتر ز مه و مهر برافراشت علم را
بر غير وى ار چشم عدو هست عجب نيست * كى كور ز هم فرق دهد نور و ظلم را
داند كه دو آفاق پر از زمزمهء اوست * يكره دهد ار خصم فراگوش اصم را
بنگر كه بانكار وى آرند دلائل * آنان كه ز لامى نشناسند نعم را
گويند نهانى تو و هر جا نگرم من * بينم زده فرت بصدا جلال خيم را
اى گشته وجودت ز ازل باعث ايجاد * عرش و فلك و مهر و مه و لوح و قلم را
نيز هم
گر بربايد نقاب ، ماه من از رخ بروز * شبپرهسان آفتاب ، سر بگريبان برد
ساكن بيت الحزن ، بنديش اى كاش روى * تا نه دگر باره نام ، از مه كنعان برد
هر كه شود كامياب ، از لب آن خضر خط * رشك غبار رهش ؛ چشمه حيوان برد
لاله نو خيز را ؛ تازه كند داغ دل * پرده رخسار خويش ، چون بگلستان برد
سرو سمنساى من ، گر بچمد در چمن * چهر و خطش آب و تاب از گل و ريحان برد
خاطر جمع ار كسى ، صرف خيالش كند * در عوض از طرهاش ، حال پريشان برد
خجلت رعنا قدش ، نخله طوبى كشد * حسرت زيبا رخش ، روضهء رضوان برد
حجت حق رهنماست ، ور نه امم را برون * كفر خم زلف او ، از ره ايمان برد
مالك ملك بقا ، مهدى قائم كه تاج * خادم گاه او ، از سر خاقان برد
نسج عناكب شود ، بند براهين تمام * دست چو بر ذو الفقار ، قاطع برهان برد
جان برهش هر كه داد ، گوهر مقصود برد * اى خنك آن كس كه او ، اين دهد و آن برد
هر كه در ايوان او ، ناصيه سايد به خاك * رتبهء والاى او ، سر سوى كيوان برد
مهر رخش چون طلوع ، كرد در اين مه رواست * از رمضان گر سبق ، حرمت شعبان برد