تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 1274

مساهمون:

ص١٢٧٤
آهو ز نگه كبك ز رفتار تو آموخت * اين رسم خراميدن و آن شيوهء رم را گاهى بگشا لب بتكلم كه خلائق * دانند هم آخر كه وجوديست عدم را شاهنشه اقليم بقا مهدى قائم * كش كحل بصر كرده ملك خاك قدم را يكتا گهر درج امامت كه گه جود * از ابر كف خويش خجل ساخته‌ايم را شاهى كه پى رونق شرع نبى از قدر * برتر ز مه و مهر برافراشت علم را بر غير وى ار چشم عدو هست عجب نيست * كى كور ز هم فرق دهد نور و ظلم را داند كه دو آفاق پر از زمزمهء اوست * يكره دهد ار خصم فراگوش اصم را بنگر كه بانكار وى آرند دلائل * آنان كه ز لامى نشناسند نعم را گويند نهانى تو و هر جا نگرم من * بينم زده فرت بصدا جلال خيم را اى گشته وجودت ز ازل باعث ايجاد * عرش و فلك و مهر و مه و لوح و قلم را

نيز هم

گر بربايد نقاب ، ماه من از رخ بروز * شب‌پره‌سان آفتاب ، سر بگريبان برد ساكن بيت الحزن ، بنديش اى كاش روى * تا نه دگر باره نام ، از مه كنعان برد هر كه شود كامياب ، از لب آن خضر خط * رشك غبار رهش ؛ چشمه حيوان برد لاله نو خيز را ؛ تازه كند داغ دل * پرده رخسار خويش ، چون بگلستان برد سرو سمن‌ساى من ، گر بچمد در چمن * چهر و خطش آب و تاب از گل و ريحان برد خاطر جمع ار كسى ، صرف خيالش كند * در عوض از طره‌اش ، حال پريشان برد خجلت رعنا قدش ، نخله طوبى كشد * حسرت زيبا رخش ، روضهء رضوان برد حجت حق رهنماست ، ور نه امم را برون * كفر خم زلف او ، از ره ايمان برد مالك ملك بقا ، مهدى قائم كه تاج * خادم گاه او ، از سر خاقان برد نسج عناكب شود ، بند براهين تمام * دست چو بر ذو الفقار ، قاطع برهان برد جان برهش هر كه داد ، گوهر مقصود برد * اى خنك آن كس كه او ، اين دهد و آن برد هر كه در ايوان او ، ناصيه سايد به خاك * رتبهء والاى او ، سر سوى كيوان برد مهر رخش چون طلوع ، كرد در اين مه رواست * از رمضان گر سبق ، حرمت شعبان برد