با لالهء روى تو مرم شمع * ما محروميم و روا نبود
در حلقهء زلف تو دست زدن * جز قسمت باد صبا نبود
مهجورم و « مفتقرم » ليكن * در كار تو چون و چرا نبود
چشمى كه ز عشق نمىدارد * از لؤلؤتر چه كمى دارد
هر كس كه غم تو به سينه گرفت * ديگر بجهان چه غمى دارد
آن دل كه زياد تو يافت صفا * خوش باد كه جام جمى دارد
بالعل تو هر كه بود همدم * هر لحظه مسيح دمى دارد
هر كس كه فداى وجود تو شد * در ملك عدم قدمى دارد
آن كس كه ز جام تو كامى ديد * ناكامى خويش همى دارد
خود بين ز طهارت محرومست * در كعبهء دل صنمى دارد
اين طرفه حديث از « مفتقر » است * كز لوح قدم رقمى دارد
اى داغ تو لالهء باغ دلم * وى سوز تو نور چراغ دلم
اى تراز لطف تو گلشن جان * وى تازه ز قهر تو داغ دلم
سرگشته كوى تو شد دل من * هرگز نروى بسراغ دلم
اميد كه هيچ مباد تهى * از بادهء شوق اياغ دلم
حقا كه فراق تن و جانم * خوشتر باشد ز فراغ دلم
اين نامهء شوق از « مفتقر » است * يعنى كه رسول بلاغ دلم
رسواى زمانه زبانم كرد * فاش اين همه راز نهانم كرد
با اين همه نتوانم گفت * عشق تو چنين و چنانم كرد
گيرم كه زبان بندم از عشق * با اشك روان چه توانم كرد
آهم چه زبانه كشد بكند * بالاتر از آنچه زبانم كرد
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 1271
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٧١