اصبغ نزد على عليه السلام باز نگشت تا آنكه شمشير و نيزهاش خون آلود شد .
او پيرمردى پارسا و عابد بود و هرگاه مى ديد مردم روياروى مى شوند شمشيرش را در نيام مى كرد . او از اندوختههاى على عليه السلام بود كه تا پاى مرگ و جان با او بيعت كرده بود و على عليه السلام از شركت دادن او در رويارويى و كشتار خوددارى مى كرد .
نصر گويد : عمرو بن شمر ، از جابر براى ما نقل مى كرد كه مى گفته است : روزى مالك اشتر ياران خود را فرا خواند و گفت : آيا كسى هست كه جان خويش را در راه خدا بفروشد اثال بن حجل بن عامر مذحجى بيرون آمد و ميان دو صف ايستاد و مبارز طلبيد . معاويه حجل بن عامر ، پدر اثال ، را كه نمى شناخت و نمى دانست پدر اوست ، فرا خواند و گفت : بر تو باد مبارزه و پاسخ دادن به اين مرد . گويد : آن دو در كار و انديشه خود ماهر و روشن بودند و هر يك به نبرد ديگرى آمد ، نخست پيرمرد شروع به نيزه زدن كرد و سپس پسر پاسخ او را داد و پس از آن از نسب يكديگر پرسيدند و پدر دانست كه اثال پسر اوست ، هر دو از اسب فرو آمدند و يكديگر را در آغوش كشيدند و هر دو گريستند . پدر به پسر گفت : پسر جان به دنيا روى آور و پسر در پاسخ گفت : پدر جان ، تو به آخرت روى آور و بشتاب . اثال به پدرش گفت : پدرجان ، به خدا سوگند اگر عقيده من بر اين قرار مى گرفت كه به مردم شام بپيوندم بر تو واجب بود كه مرا از آن بازدارى ، افسوس من به على و مومنان شايسته چه بگويم . به هر حال تو بر عقيده خود باش و من بر عقيده خويش .
حجل به سوى صف شاميان برگشت و اثال به عراقيان پيوست و هر يك موضوع را به ياران خود خبر داد و حجل در اين باره چنين سرود : « همانا حجل بن عامر و اثال چنان شدند كه داستان آنان ضرب المثل گشت .
اثال ، آن سواركار سرا پا پوشيده از آهن ميان گرد و خاك پيش آمد و هماورد مى خواست و آهنگ نبرد با من داشت . . . » چون اين شعر او به اطلاع مردم عراق رسيد ، پسرش اثال در پاسخش سرود : « همانا نيزه زدن من ميان آوردگاه به حجل با نيتى كه داشتم آزار دادن پدر نبود . من با مبارزهء خويش از خداوند اميد پاداش داشتم و اينكه در شمار ياران پيامبر باشم . . . »
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 63
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٦٣