اشتر پسر خويش ابراهيم را فراخواند و به او گفت : پرچم را بگير ، نوجوانى در قبال نوجوان ديگر . ابراهيم پرچم را گرفت و پيش رفت و چنين رجز مى خواند : « اى كسى كه درباره من مى پرسى ، مترس پيش بيا كه من از شير مردان قبيله نخع هستم . . . » ابراهيم بر آن نوجوان حميرى حمله برد و او هم به مقابله آمد و نيزه و پرچم در دست داشت . آن دو شروع به نيزه زدن به يكديگر كردند و سرانجام نوجوان حميرى كشته شد و بر زمين افتاد . مروان عمرو عاص را سرزنش كرد و قحطانى ها بر معاويه خشم گرفتند و گفتند : كسى را بر ما مى گمارى كه همراه ما جنگ نمى كند ، كسى از خود ما را بر ما بگمار و گرنه ما را به تو هيچ نيازى نيست . شاعر ايشان چنين سرود : « اى معاويه ، اينك كه ما را براى كار دشوارى فرا مى خوانى كه از سختى آن كمربند مرد با تنگ شتر اشتباه مىشود ، كسى از حميريان را كه پادشاهان عرب اند بر ما فرماندهى بده كه بر حمايت ما توانا باشد . . . » معاويه به آنان گفت : به خدا سوگند ، از اين پس فقط مردى از خودتان را بر شما فرماندهى خواهم داد .
نصر مى گويد : عمر بن سعد براى ما نقل كرد كه چون عراقيان شتابان بر شاميان حمله آوردند ، معاويه به شاميان گفت : امروز روز آزمايش و ايستادگى است و امروز را روزى ديگر از پى است ، همان گونه كه آنان بر شما شتاب گرفتند شما هم بر آنان شتاب گرفتيد ، اينك پايدارى كنيد و با كرامت و بزرگوارى بميريد .
على عليه السلام هم ياران خود را به جنگ برانگيخت ، اصبغ بن نباته برخاست و گفت : اى امير المومنين ، مرا همراه گروهى از مردم به جنگ گسيل فرماى كه امروز شكيبايى و پايدارى مرا از دست نخواهى داد . ما شاميان را از پاى درآوردهايم ولى هنوز ميان ما گروهى باقى ماندهاند ، اجازه ده تا پيشروى كنم . على فرمود : در پناه نام و بركت خداوند حركت كن و برو . اصبغ پرچم را گرفت و چنين مى خواند : « اى اصبغ ، تا چه هنگام آرزوى زيستن و باقى ماندن را دارى و حال آنكه اين اميدوارى با نوميدى از ميان خواهد رفت مگر نمى بينى حوادث روزگار پياپى فرا مى رسد . . . » .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 62
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٦٢