تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
به زودى [ مرا ] از تو بى نيازى و بيزارى خواهد بخشيد . مروان گفت : البته تاكنون چنين نكرده است . معاويه عمرو عاص را فرا خواند و به او فرمان داد به مقابله اشتر برود . عمرو گفت : البته كه من آنچه را مروان به تو گفت نخواهم گفت . معاويه گفت : چگونه ممكن است تو آن گونه سخن بگويى و حال آنكه تو را مقدم و او را واپس داشته‌ام و تو را در زمره ياران و مستشاران خود درآورده و او را بيرون رانده‌ام . عمرو عاص گفت : به خدا سوگند بر فرض كه چنين كرده باشى به سبب كفايت و خير - انديشى من بوده است و اين قوم - مروان و امثال او - به دليل واگذارى حكومت مصر به من ، بر تو بسيار اعتراض مى كنند و اگر چيزى جز برگشتن تو از اين تعهد آنان را راضى نمى كند از تعهدى كه براى من كرده‌اى منصرف شو . آنگاه برخاست و همراه آن سواران به ميدان رفت . اشتر كه پيشاپيش قوم خود حركت مى كرد با او روياروى شد و دانست كه به زودى با او درگير خواهد شد . اشتر رجز مى خواند و چنين مى گفت : « اى كاش مى دانستم كه با عمرو عاص چگونه برخورد كنم ، همان كسى كه بايد نذر خود را در مورد كشتن او برآورم ، همان كسى كه خون خود را از او بايد بطلبم . . . » . عمرو عاص همين كه اين رجز را شنيد سست شد و ترسيد ، ولى از اين كه بازگردد آزرم كرد . آهنگ ناحيه‌اى كرد كه صداى مالك مى آمد و چنين رجز خواند : « اى كاش بدانم كه بايد با مالك چه كنم ، چه بسيار شانه و سرشانه كه در جنگ بريده‌ام و چه بسيار سواركار دلير را كه كشته‌ام . . . » . اشتر با نيزه به عمرو عاص حمله كرد ، عمرو عاص از او ترسيد و جا تهى كرد و نيزه اشتر كارگر نيفتاد . عمرو عاص لگام اسب خود را گرداند و دست بر چهره خود نهاد و شتابان به سوى لشكر خويش گريخت ، نوجوانى از قبيله يحصب فرياد برآورد : اى عمرو ، تا نسيم مى وزد بر تو ننگ و عار باد اى حميريان ، [ تا هنگامى كه همراه شما باشد ما از آن شما خواهيم بود ] اينك پرچم را به من بدهيد . آن تازه - جوان پرچم را گرفت و پيشروى كرد و چنين رجز خواند . « اگر اشتر با نيزه‌اى كه پيكان درخشانى داشت بر عمرو چيره شد و برترى يافت . . . »
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 61 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى