تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
مبارزه پرداخت و چنين مى خواند : « به عدى بگو روزگار تهديد سپرى شد ، من پسر شمشير خدايم و همين افتخار بس است . پسر خالدى كه پدرش وليد موجب زينت اوست همان كسى كه به او يگانه و يكتا گفته مى شد » . سپس حمله كرد و بر مردم نيزه مى زد . عدى بن حاتم به مبارزه او رفت و نيزه خود را به سمت او استوار گرفت و چنين خواند : « به خداى خود اميد دارم و در عين حال از گناه خود بيمناكم و به چيزى جز عفو خداوند خود اميد ندارم . اى پسر وليد ، كينه و دشمن داشتن شما در دل من همچون كوههاى سر بر كشيده بلكه فراتر از آن است » . و چون نزديك بود با نيزه عبد الرحمان را فرو بگيرد ، عبد الرحمان ميان گرد و غبار آوردگاه ناپديد شد و خود را پشت نيزه‌هاى ياران خويش پوشيده داشت و هر دو گروه به هم بر آميختند و سپس از يكديگر جدا شدند و عبد الرحمان در حالى كه شكست خورده بود برگشت و معاويه پريشان خاطر شد . چون اين موضوع به اطلاع ايمن بن حزيم رسيد كه بر سر معاويه و ياران او چه رسيده است به سرزنش آنان پرداخت ، ايمن كه از پارساترين مردم شام بود از جنگ بر كنار بود و در نقطه‌اى دور افتاده مى زيست ، او خطاب به معاويه ابيات زير را سرود : « اى معاويه ، همانا كه كار فقط در اختيار خداوند يكتاست و تو نمى توانى هيچگونه سود و زيانى برسانى ، گروهى از مردان قريش را در قبال گروهى از يمانيان تعبيه و مجهز كردى ولى نمى توانى آن گرفتارى را بر طرف سازى . . . » نصر گويد : معاويه عمرو عاص را آشكارا سرزنش مى كرد و به نكوهش و توبيخ او پرداخت و گفت : من كه با سعيد بن قيس و قبيله همدان روياروى شدم پايدارى كردم و داد شما را ستاندم و حال آنكه شما گريختيد ، و اى عمرو تو ترسويى . عمرو خشمگين شد و گفت : تو اگر چنين كه مى پندارى شجاع بوده‌اى اى كاش هنگامى كه على تو را به نبرد فرا خواند پاسخ او را مى دادى . عمرو عاص اين ابيات را سرود : « تو به جنگ سعيد ، پسر ذى يزن مى روى ولى كسى كه تو را در آوردگاه به