چون عتبه پيش معاويه برگشت و گفتار اشعث را براى او نقل كرد معاويه گفت : ديگر با او ملاقات مكن كه على در نظر او بسيار بزرگ است ، هر چند كه براى پذيرش صلح اظهار آمادگى كرده است . سخنان عتبه به اشعث و پاسخهاى او به عتبه ميان مردم عراق فاش و شايع شد و نجاشى در ستايش اشعث اين ابيات را سرود : « اى پسر قيس ، و اى زادهء حارث و يزيد ، به خدا سوگند ، تو سالار مردم عراقى .
تو چنان مار خطرناكى هستى كه پادزهر مار افسايان از عهدهء اندكى از زهر تو بر نمى آيد . آرى كه تو همچون خورشيدى و مردان ديگر ستارگانى هستند كه با برآمدن خورشيد پرتو آنان ديده نمى شود . . . » .
نصر مى گويد : همين كه معاويه از جانب اشعث نوميد شد به عمرو عاص گفت : سالار مردم عراق پس از على ، عبد الله بن عباس است ، اگر تو براى او نامهاى بنويسى شايد بتوانى او را نرم كنى و ممكن است اگر او سخنى بگويد على از سخن او بيرون نرود كه جنگ ما را فرو بلعيده است ، و چنان مى بينيم كه به عراق دست نخواهيم يافت مگر با هلاك شدن مردم شام . عمرو عاص گفت : ابن عباس را نمى توان فريب داد و اگر در او طمع بستهاى مثل اين است كه در على طمع بسته باشى .
معاويه گفت : با اين همه تو براى او نامه بنويس . عمرو براى ابن عباس چنين نوشت : اما بعد ، اين گرفتارى كه اينك ما و شما در آن گرفتار آمدهايم ، نخستين بلايى نيست كه سرنوشت پيش آورده است ، و تو پس از على سالار آن سپاهى ، در آنچه باقى مانده است بنگر و گذشته را رها كن . به خدا سوگند ، اين جنگ براى ما و شما زندگى و صبرى باقى نگذاشته است و بدان كه شام نابود نمى شود مگر به نابودى عراق و عراق نابود نمى شود مگر به نابودى شام ، براى ما پس از اينكه از ما به شمار شما كشته شوند چه خيرى خواهد بود و براى شما پس از اينكه از شما به شمار ما كشته شوند چه خيرى است . ما نمى گوييم اى كاش جنگ دوباره برگردد بلكه مى گوييم اى كاش از آغاز نمى بود . ميان ما كسانى هستند كه درگيرى و رويارويى را خوش نمى دارند و ميان شما هم كسانى هستند كه آن را خوش نمى دارند . همانا اميرى بايد كه فرمانش برند يا مأمورى كه فرمانبردار و مطيع يا مشاورى مورد اعتماد و امين ، چنان كسى فقط تو هستى . اشتر درشتخوى سنگدل ، شايسته آن نيست كه به عضويت شورايى فرا خوانده شود يا در شمار رأى دهندگان و راز نيوشان درآيد .
عمرو عاص در پايين نامه خود اين ابيات را نوشت :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 46
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٦