است كه اعراب دو ماه متوالى جانهاى خود را به تو ببخشند و تو نخواهى يك ساعت براى آنان جانفشانى كنى و حال آنكه شصت سال از عمرت گذشته است و پس از اين چه مقدار ديگر مى خواهى زنده بمانى بر فرض كه از اين معركه جان به سلامت برى ، تو اندكى درنگ و خود را سرزنش كردى و شعرى خواندى كه من آن را به ياد ندارم ، سپس از اسب پياده شدى . معاويه گفت : شگفتا تو همان مردى به خدا سوگند كسى جز تو مرا به اين منزلت نرسانده است و فرمان داد سى هزار درم جايزهاش دهند .
نصر مى گويد : عمرو بن شمر ، از نخعى ، از ابن عباس براى ما نقل كرد كه مى گفته است : عمرو بن عاص يكى از روزهاى صفين به مقابله على عليه السلام رفت به اميد آنكه بتواند او را غافلگير كند و بكشد ، على ( ع ) بر او حمله آورد و همين كه مى خواست او را فرو گيرد عمرو خود را از اسبش بر زمين افكند و جامه خود را برافراشت و عورتش آشكار شد . على عليه السلام روى از او برگرداند و عمرو در حالى كه زخمى و چهرهاش خاك آلود شده بود برخاست ، پياده گريخت و خود را در پناه صفهاى سپاهيان خويش قرار داد . عراقيان فرياد برآوردند : كه اى امير المومنين آن مرد گريخت ، فرمود : آيا دانستيد كه بود گفتند : نه . گفت : عمرو عاص بود كه عورت خود را به من نماياند و من روى از او برگرداندم .
چون عمرو پيش معاويه برگشت ، معاويه از او پرسيداى ابا عبد الله چه كردى گفت : على مرا ديد و بر خاك افكند . معاويه گفت : سپاسگزار و ستايشگر خداوند و عورت خود باش . به خدا سوگند گمان مى كنم اگر او را آن چنان كه بايد مى شناختى هرگز به نبرد او نمى رفتى و معاويه در اين باره اين ابيات را سرود : « اى پناه بر خدا از لغزشهاى عمرو كه مرا در مورد اينكه مبارزه تن به تن را را رها كردهام سرزنش مىكند . اين مرد وائلى - عمرو - با ابا الحسن على روياروى شد و به زبونى در افتاد و اگر عورت خويش را برهنه نكرده بود چنگالهاى آن شاهين جانش را در ربوده بود . . . » عمرو خشمگين شد و گفت : چه اندازه موضوع على ابو تراب را در مورد من بزرگ مى كنى مگر غير اين است كه من مردى هستم كه با پسر عموى خويش روياروى شدهام و او مرا بر زمين افكنده است آيا خيال مى كنى آسمان براى اين كار خون مى بارد معاويه گفت : نه ، ولى در پى آن براى تو رسوايى بود .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 44
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٤