نصر مى گويد : عمر بن سعد براى ما نقل كرد كه چون كار دشوار گرديد و بر مردم شام سخت شد ، معاويه به برادرش عتبة بن ابى سفيان گفت : با اشعث ملاقات كن كه اگر او راضى شود عموم مردم راضى خواهند شد . عتبه كه مردى سخن آور بود بيرون آمد و اشعث را ندا داد . اشعث به ياران خود گفت : بپرسيد اين منادى كيست گفتند : عتبة ابن ابى سفيان است . گفت : جوانى ناز پرورده است و از ملاقاتش گريزى نيست و پيش او آمد و گفت : اى عتبه چه مى گويى گفت : اى مرد ، اگر قرار باشد معاويه با مردى غير از على ملاقات كند بى گمان با تو ملاقات خواهد كرد كه تو سالار مردم عراق و سرور اهل يمنى ، در گذشته هم داماد عثمان و كار گزارش بودهاى و چون ديگر ياران خود نيستى ، چرا كه اشتر عثمان را كشته است ، عدى بن حاتم مردم را بر آن كار تحريض كرده است ، سعيد بن قيس هم خونبهاى عثمان را بر گردن على انداخته است ، شريح و زحر بن قيس چيزى جز هواى دل خويش نمى شناسد و تو با كرامت و بزرگوارى ، و از مردم عراق حمايت و از روى تعصب و حميت با شاميان جنگ مى كنى و اينك ما به آنچه از تو مى خواستهايم و تو به آنچه از ما مى خواستهاى رسيدهايم .
ما تو را دعوت نمى كنيم كه على را رها كنى و معاويه را نصرت دهى ولى تو را فرا مى خوانيم كه همگى باقى بمانيم كه در آن صلاح تو و صلاح ما نهفته است .
اشعث شروع به سخن كرد و گفت : اى عتبه ، اما اين سخنت كه گفتى معاويه با كسى جز على ديدار نمى كند ، به خدا سوگند به فرض كه با من ملاقات كند نه بزرگ مى شوم و نه كوچك ، در عين حال اگر دوست مى دارد كه ترتيب ديدارى را ميان او و على بدهم اين كار را انجام خواهم داد . اما اين كه گفتى ، من سالار عراقيان و سرور مردم يمن ام ، همانا سالارى كه از او پيروى مىشود و سرورى كه فرمانش را مى برند فقط على بن ابى طالب است . اما آنچه در گذشته از عثمان نسبت به من صورت گرفته است به خدا سوگند ، دامادى او بر شرف و كارگزارى او بر عزت و قدرت من چيزى نيفزوده است اما عيب گرفتن تو بر ياران من نه تو را به من نزديك مىكند و نه آنان را از من دور مى سازد . و حمايت من از مردم عراق چنان است كه هر كس در جايى سكونت كند بديهى است كه از آنجا حمايت كند ، سرانجام اين سخن تو كه زنده بمانيم چنان نيست كه شما به آن نيازمندتر از ما باشيد و به زودى در اين باره مى انديشيم .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 45
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٥