مى بردند پيروز بودند تا آنجا كه به خرگاه معاويه رسيدند و على عليه السلام مردم را شمشير مى زد و گام به گام پيش مى رفت و اين رجز را مى خواند : « بر آنان ضربه مى زنم و معاويه لوچ تنگ چشم شكم گنده را نمى بينم كه دوزخ او را در قعر آتش خود فرو كشد » .
معاويه اسب خود را خواست تا بر آن سوار شود و بگريزد ولى چون پاى در ركاب نهاد اندكى درنگ و خود را سرزنش كرد و سپس اين ابيات عمرو بن اطنابه را خواند : « پاكدامنى و بزرگ منشى و پايبندى من به ستايش در قبال بهاى گران و سود بخش مانع گريز من است ، و موجب آمد تا خود را به انجام كار سخت و ناخوش وادارم و بر فرق سر دليران سرفراز ضربه زنم . . . » .
و سپس گفت : اى عمرو عاص امروز شكيبايى و فردا افتخار . او گفت : راست گفتى كه تو و آنچه در آن قرار دارى همچون سخن اين شاعر است كه مى گويد : « مرا چه علت و كاستى است كه تير اندازى چابكم و كمانم را زهى محكم است از صفحه آن تيرهاى پهن و بلند رها مىشود . مرگ حق است و زندگى باطل . » معاويه پاى از ركاب بيرون كشيد و پايين آمد و از قبايل عك و اشعرى ها يارى خواست . آنان نزديك او ايستادند و از او چندان دفاع كردند كه هر دو گروه از يكديگر رويگردان و پراكنده گرديدند .
نصر مى گويد : پس از پايان جنگ صفين و انحصار حكومت براى معاويه ، مردى پيش او آمد و گفت : اى امير المومنين مرا بر تو حقى است . گفت : چه حقى گفت : حقى بزرگ . معاويه گفت : اى واى بر تو چه حقى است گفت : آيا به خاطر مى آورى روزى كه ابو تراب و اشتر تو را احاطه كرده بودند اسبت را خواستى تا بگريزى و هنگامى كه بر پشت اسب سوار بودى و مى خواستى آن را به تاخت و تاز درآورى من لگام اسبت را گرفتم و گفتم : كجا مى روى براى تو مايه پستى و ننگ
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 43
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٣