عبد الله بن عباس سپس برادر خود فضل را فرا خواند و گفت : اى پسر مادرم ، پاسخ عمرو را بده . فضل ابيات زير را سرود : « اى عمرو نيرنگ و وسوسه را بس كن ، برو كه درد نادانى را درمان نيست .
مگر پياپى نيزه زدن به گلوهاتان كه جان بربايد و تكبر و غرور سرها را درمان كند . اما على را خداوند با فضيلتى بلند مرتبه بر همه مردم برترى بخشيده است . اگر شما بر جنگ پايبند زنيد ما هم آن را محدود مى كنيم و اگر آن را برافروزيد ما در آن عقب نشينى نخواهيم داشت . كشتگان عراقيان در قبال كشتگان شام ، اين در برابر آن ، و در حق پروايى نيست » .
ابن عباس نامه و شعر را به على عليه السلام نشان داد ، فرمود : اگر عمرو عاص بينديشد و عقلى داشته باشد پس از اين نامه گمان ندارم كه هرگز به تو پاسخى بدهد .
در عين حال اگر تكرار كرد پاسخش را خواهى داد .
چون اين نامه به عمرو عاص رسيد آن را به معاويه نشان داد . او گفت : همانا دل ابن عباس و دل على يكى است و هر دو زاده عبد المطلب هستند ، در عين حال هر چند در اين نامه خشونت نشان داده ولى نرمشى نيز داشته است و هر چند در بزرگ نشان دادن سالار خود كوشيده يا تظاهر به آن كرده است ولى با اين همه نزديك شده و به صلح گرايش نشان داده است .
نصر مى گويد : معاويه گفت : من با وجود اين حتما براى ابن عباس نامهيى مى نويسم تا در آن عقلش را بسنجم و ببينم در دل او چيست و براى ابن عباس چنين نوشت : اما بعد ، اى گروه بنى هاشم ، شما در بدى كردن نسبت به هيچ كس چنان شتابى نداريد كه نسبت به ياران عثمان بن عفان ، تا آنجا كه طلحه و زبير را به سبب آنكه ستمى را كه بر عثمان شده بود بزرگ مى شمردند و به خونخواهى او قيام كردند كشتيد . اگر اين كار براى جلوگيرى و همچشمى با حكومت بنى اميه است ، پيش از اين خاندانهاى تيم و عدى [ ابو بكر و عمر ] به حكومت رسيدند با آنان چنين نكرديد بلكه فرمانبردارى خود را براى ايشان آشكار ساختيد . اينك كارهايى اتفاق افتاده است كه ببينيد و اين جنگها بسيارى از دو گروه را بلعيده است ، آن چنان كه در آن
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 48
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٨