تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
امروز جنگ خواهم كرد تا كشته شوم و اهميت نمى دهم كه تو مرا بكشى يا كس ديگرى غير از تو . هانى در حالى كه مى گفت « خدايا در راه تو و براى نصرت پسر عموى پيامبرت » پيش رفت و هر يك به ديگرى ضربتى زد و هانى او را كشت . ياران يعمر بن اسد برهانى هجوم آوردند و ياران هانى هم بر آنان حمله كردند و به جنگ و كشتار يكديگر پرداختند و در حالى از هم جدا شدند كه سى و دو نفر كشته شده بودند . آن گاه على عليه السلام به تمام سپاه خود دستور حمله داد و همه مردم با پرچمها و گروههاى خود حمله كردند و هر گروه به گروه مقابل خود حمله كرد و با شمشير و گرز آهنين به جان يكديگر افتادند و بانگى جز ضربه خوردن بر فرقهاى سر همچون بانگ برخورد پتك به سندان ، شنيده نمى شد و وقت نمازها سپرى شد و هيچ كس به هنگام نماز جز با گفتن تكبير نتوانست نماز بگزارد ، تا سرانجام خسته و از يكديگر جدا شدند و شمارشان كاستى گرفت . مردى كه نمى دانستند كيست ميان دو سپاه آشكار شد و گفت : اى مردم آيا سر تراشيدگان هم با شما بيرون آمدند گفتند : نه . گفت : آنان به زودى بيرون مى آيند . زبانشان شيرين تر از عسل و دلهايشان تلخ تر از « صبر » است و آنان را نيشى همچون نيش ماران است . سپس آن مرد ناپديد شد و دانسته نشد كه كيست . نصر گويد : عمرو بن شمر ، از سدّى براى ما نقل كرد كه مى گفته است : در آن شب كار مردم درهم شد و بيشتر پرچمداران از مراكز خود دور افتادند . ياران على عليه السلام نيز پراكنده شدند و او شبانه نزد قبيله ربيعه رفت و ميان آنان بود و كار به راستى دشوار شد . عدى بن حاتم طائى به جستجوى على ( ع ) برآمد و چون او را در قرارگاهى كه از او جدا شده بود نديد شروع به حركت ميان لشكر كرد و او را ميان نيزه‌داران قبيله ربيعه يافت و گفت : اينك كه تو زنده هستى كار آسان است . من اين راه را پيش تو نيامده‌ام مگر اينكه پاى بر كشتگان نهاده‌ام و اين جنگ براى آنان سالارى باقى نگذاشته است ، به جنگ ادامه بده تا خداوندت پيروز دارد كه ميان مردم ما هنوز دليرانى باقى هستند . در همين حال اشعث هم با بيتابى و هياهو فرا رسيد كه چون على عليه السلام را ديد تهليل و تكبير گفت و اظهار داشت : اى امير المومنين سواران و پيادگان آنان برابرند و تا اين ساعت ما را بر آنان برترى