اما آنچه كه معتزله و ديگر پيروان مكتب عدل مى گويند كه « خداوند متعال مىداند كه مكلفان در رها كردن كارى كه مهمل است و نامعين ، نزديكترند تا انجام كار واجب و پرهيز از گناه . » گويد : ممكن است رسول خدا ( ص ) در بيمارى مرگ خويش نمى دانسته است كه در آن بيمارى رحلت خواهد كرد و اميدوار بوده است كه باقى خواهد ماند تا براى امامت قاعدهاى استوار فراهم آورد و از چيزهايى كه دليل بر اين موضوع است اين است كه چون در مورد خواستن قلم و مركب و استخوان شانه براى اينكه رسول خدا چيزى بنويسد تا پس از مرگش گمراه نشوند نزاع و بگو و مگو شد پيامبر ( ص ) خشم گرفت و فرمود : از پيش من بيرون برويد و پس از آنكه خشمش فرو نشست براى بار دوم آنان را فرا نخواند تا رشد و مصلحت را به ايشان بشناساند ، بلكه كار را به تأخير انداخت به اميد آنكه دوباره بهبود يابد و سلامت شود .
محمد بن سليمان مى گفت با اقوال پوشيده و كنايات و رموزى نظير « حديث پينه زدن كفش » ، « حديث منزلت هارون نسبت به موسى » ، اينكه « هر كس من مولاى اويم على مولاى اوست » ، « اين على يعسوب دين است » ، « جوانمردى جز على نيست » ، « حديث مرغ بريان » و اينكه « محبوبترين خلق خود را در نظر خودت برسان » و امثال اين احاديث نمى توان كار را فيصله داد و حجت را تمام و مدعى و خصم را ساكت و خاموش كرد و به همين جهت بود كه انصار از گوشهيى برخاستند و مدعى خلافت شدند و بنى هاشم از گوشه ديگر و ابو بكر هم مى گفت : با عمر يا ابو عبيده بيعت كنيد و عباس هم به على مى گفت : دست دراز كن تا با تو بيعت كنم و گروهى هم كه آن هنگام وجود نداشتند و بعدها فرصت يافتند مدعى شدند كه خلافت از عباس بوده كه عمو وارث است و ابو بكر و عمر حق او را غصب كردهاند و اينكه گفتم علت نخست بود .
اما سبب دوم براى بروز اختلاف موضوع ، « شورى » است و اينكه عمر كار را بر عهده شش تن گذاشت و در مورد هيچ كدام نص صريحى نكرد و نه تنها در مورد ايشان كه در مورد كس ديگرى هم تصريح نكرد . بدين سبب در دل هر يك
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 256
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٥٦