تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
و هر دو را براى خلافت پسنديده بود و عمر چنان بود كه در زندگى و پس از مرگ از گفتارش پيروى مى شد و رفتارش مورد پسند و موفق و مؤيد و مطاع بود و فرمانش اجرا مى شد . چون عثمان كشته شد طلحه با حرص بسيار آهنگ خلافت كرد و اگر مالك اشتر و گروهى از شجاعان عرب كه با او همراهى مى كردند نبودند و خلافت را براى على قرار نمى دادند هرگز على عليه السلام به خلافت نمى رسيد و چون خلافت از چنگ طلحه و زبير بيرون شد آن شكاف بزرگ - يعنى نبرد جمل - را پديد آوردند و ام المومنين عايشه را با خود بيرون آوردند و آهنگ عراق كردند و چه فتنه‌يى برانگيختند وانگهى همين نبرد جمل مقدمه‌يى براى جنگ صفين شد زيرا اگر دستاويز معاويه به آنچه در بصره اتفاق افتاد نمى بود ياراى انجام جنگ صفين و كارهايى را كه كرد نداشت . معاويه مردم شام را به اين گمان باطل انداخت كه على به سبب جنگ با ام المومنين عايشه و جنگ با مسلمانان و كشتن طلحه و زبير كه هر دو از اهل بهشت اند [ ] فاسق و بزهكار شده است و مى گفت : هركس مومنى را كه اهل بهشت است بكشد خودش اهل آتش است . بنابراين مى بينى كه تباهى جنگ صفين شاخه‌يى از تباهى و فساد جنگ جمل است ، سپس از تباهى معاويه و جنگ صفين همهء گمراهى ها و تباهها و زشتيهاى بنى اميه سرچشمه گرفته است . فتنه ابن زبير هم شاخه‌هايى از گرفتاريهاى روز جنگ خانه عثمان است كه به عبد الله بن زبير مى گفت عثمان همين كه به كشته شدن خود يقين پيدا كرد بر خلافت من تصريح كرد و مرا در اين مورد گواهانى است كه يكى از ايشان مروان بن حكم است حال مى بينى كه چگونه اين امور از يك اصل سرچشمه گرفته و همگى شاخه‌هاى يك درخت است و شراره‌هاى يك كانون و همين گونه اين دور و تسلسل ادامه داشته است و سرچشمه اينها همان شوراى شش نفره است . محمد بن سليمان گفت : شگفت انگيزتر از اين موضوع پاسخى است كه عمر داده است : چون به او گفتند چگونه است كه تو يزيد بن ابى سفيان و سعيد بن عاص و معاويه و فلان و به همان را كه از « مولفة قلوبهم » و بردگان جنگى ، و برده‌زادگان هستند به فرمانروايى مى گمارى ولى از اينكه على و عباس و زبير و طلحه را به كارى بگمارى خوددارى مى كنى گفت : على خردمندتر و فرزانه‌تر از اين است ولى بيم آن دارم ديگرانى كه از قريش هستند چون در سرزمينها پراكنده شوند
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 258 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى