خلافتش را غصب و او را مجبور به كناره گيرى كردهاند و در آن صورت هم مردم به ميزان بيشترى گرد او جمع مى شدند و فتنه و گرفتارى سخت تر و پرمايهتر مى شد .
جعفر مى گويد : به محمد بن سليمان گفتم : درباره اين اختلافى كه در مسئله امامت از همان آغاز پيش آمده است چه عقيده دارى و ريشه و اساس آن را در چه چيزى تصور مى كنى گفت : من براى اين موضوع چيزى جز دو اصل را مؤثر نمى دانم ، نخست اينكه پيامبر ( ص ) در مورد مسئله امامت با درنگ و تأمل رفتار كرد و در مورد نام هيچ كس تصريح نكرد بلكه سخنان رسول خدا ( ص ) بيشتر به صورت رمز و اشاره و كنايه و تعريض بود آن چنان كه اگر صاحب آن به هنگام اختلاف و نزاع مى خواست حجت بياورد نمى توانست آن را به صورت برهان و حجت عرضه دارد و دلالت كافى در آنها وجود نداشت و به همين سبب على عليه السلام روز سقيفه به آنها استناد نكرد ، زيرا در آنها نص روشنى كه بهانه را از ميان ببرد و حجت و برهان را ثابت كند وجود نداشت و عادت پادشاهان بر اين است كه چون پايهء پادشاهى شان استوار مىشود و مى خواهند ولايت عهدى را به نام يكى از فرزندان خود يا شخص مورد اعتمادى قرار دهند نام او را تصريح مى كنند و روى منابر به نامش خطبه مى خوانند و در فاصله ميان خطبهها از او نام مى برند و براى اين منظور به همه مناطق دور و كرانههاى كشور نامه مى نويسند .
همچنين هر پادشاهى كه داراى تخت و دژ و شهرهاى بسيار است نام ولى عهد خود را همراه نام خود بر صفحات درهم و دينار ضرب كند آنچنان كه هر گونه شبههيى در مورد كار ولى عهد از ميان برود و شك و ترديد زايل شود .
موضوع خلافت ، مسئله كوچك و خوار و سبكى نيست كه آن را به حال خود رها كنند تا در مظنه اشتباه و ترديد قرار گيرد و شايد در اين مورد رسول خدا ( ص ) را عذرى بوده است كه ما از آن اطلاع نداريم شايد ترس آن حضرت از اينكه كار اسلام به تباهى كشد يا ترس از اينكه منافقان ياوه سرايى و شايعه پراكنى كنند و بگويند : اين پيامبرى نيست كه پادشاهى است و در آن نسبت به ذريه و فرزندان خود وصيت كرده است و چون هيچ كدام از فرزندزادگان پيامبر ( ص ) به هنگام رحلت پيامبر از لحاظ سنى براى حكومت مناسب نبودند آن را براى پدر ايشان قرار داده است تا در حقيقت پس از او به همسرش كه دختر اوست و نيز به فرزندان آن زن اختصاص يابد .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 255
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٥٥