تباهى بسيار ببار آورند .
كسى كه از گماشتن آنان به اميرى منطقهيى مى ترسد كه مبادا طمع در پادشاهى ببندند و هر يك براى خود مدعى آن شوند چگونه نمى ترسد و آنان را به صورت شش تن مساوى اعضاى يك شورى قرار مىدهد كه هر شش تن خود را شايسته و آماده براى خلافت مى دانند و آيا چيزى از اين مهمتر و نزديكتر براى تباهى وجود دارد و روايت شده است كه روزى هارون الرشيد دو پسر خود محمد و عبد الله [ امين و مأمون ] را ديد كه با يكديگر بازى مى كنند و مى خندند ، رشيد نخست از اين موضوع خوشحال شد ولى همين كه آن دو از نظرش ناپديد شدند گريست .
فضل بن ربيع به او گفت : اى امير المومنين ، چه چيزى به گريهات واداشته است و حال آنكه جاى شادى است نه گاه اندوه گفت . اى فضل ، آيا اين شوخى و دوستى و مودت ميان اين دو را ديدى به خدا سوگند كه اين دوستى به كينه و دشمنى تبديل خواهد شد و به زودى هر يك از اين دو حاضر است جان ديگرى را بگيرد و در ربايد كه پادشاهى عقيم است رشيد كه خلافت را براى آن دو به ترتيب و يكى را پس از ديگرى قرار داده بود چنين نگران بود ، حال بنگر در مورد كسانى كه ترتيبى منظور نشده باشد و همگى چون دندانههاى شانه در يك رديف قرار داشته باشند چگونه است من [ ابن ابى الحديد ] به جعفر بن مكى گفتم : همه اين سخنان كه گفتى از قول محمد بن سليمان نقل كردى عقيده خودت چيست اين بيت را خواند :
« اذا قالت حذام فصد قوها * فان القول ما قالت حذام »
هر گاه حذام سخنى گفت تصديقش كنيد كه سخن درست همان است كه او بگويد .