عثمان شروع به سؤال كردن از حال على كرد و آن حضرت خاموش ماند و او را پاسخ نمى داد عثمان گفت : اى ابو الحسن تو براى من همچون فرزند نافرمان نسبت به پدر شدهاى كه اگر زنده بماند از فرمان پدر سرپيچى مىكند و اگر بميرد پدر را ماتمزده و اندوهگين مىكند ، چه خوب بود كه در مورد كار خود براى ما گشايشى قرار مى دادى : يا دشمن مى بودى يا دوست و ما را چنين ميان آسمان و زمين نگه نمى داشتى . همانا به خدا سوگند ، كه من براى تو بهتر از فلان و فلانم و اگر كشته شوم كسى مثل من نخواهى ديد .
مروان گفت : به خدا سوگند آهنگ آنچه پشت سر ما قرار دارد نخواهد شد مگر اينكه شمشيرهاى ما درهم آميزد و پيوندهاى خويشاوندى ما بريده گردد . عثمان برگشت و به مروان نگريست و گفت : خاموش باش و به خاموشى نرسى چه چيز موجب آمده است كه در كار ميان ما دخالت كنى .
شيخ ما ابو عثمان جاحظ از زيد بن ارقم روايت مىكند كه مى گفته است : شنيدم عثمان به على عليه السلام مى گويد : از جمله كارهاى من كه آن را زشت مى شمرى به كار گماشتن معاويه است و تو خود مى دانى كه عمر او را به كار گماشته بود . على عليه السلام فرمود : تو را به خداوند سوگند مى دهم مگر نمى دانى كه معاويه نسبت به عمر فرمانبردادتر از يرفأ غلام عمر بود عمر هر گاه عاملى را به كار مى گماشت مى توانست پاى بر گوش او نهد و حال آنكه اين قوم بر تو سوار شده و چيرهاند و بدون اعتناء به تو خود با استبداد حكومت مى كنند . عثمان سكوت كرد .
ريشههاى رقابت ميان على و عثمان
مى گويم : جعفر بن مكى حاجب كه خدايش رحمت كناد براى من نقل كرد و گفت : از محمد بن سليمان حاجب الحجاب درباره كار على و عثمان پرسيدم - من اين محمد بن سليمان حاجب الحجاب را ديده بودم و آشنايى نه چندان استوارى با او داشتم ، شخص اديب ظريفى بود كه از علوم فلسفى به رياضيات اشتغال داشت و در هيچ مذهبى تعصب نداشت - جعفر بن مكى مى گفت محمد بن سليمان به من پاسخ داد و گفت : اين دشمنى قديم و كهن ميان خاندان عبد شمس و خاندان هاشم