تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
خانه‌ات مى ايستند معاويه گفت : اى امير المومنين اين جامه از اين سبب است كه ما در سرزمين دشمن هستيم و دوست مى داريم آثار نعمت خداوند را بر ما ببينند و اما پرده‌دار براى اين است كه مى ترسيم اگر آسان بگيريم و بذل و بخشش كنيم مردم گستاخ شوند . عمر گفت : از هيچ چيز از تو نمى پرسم مگر اينكه مرا در تنگناى بيشترى چون بند انگشتان قرار مى دهى . اگر راستگو باشى اين انديشه خردمند است و اگر دروغ گويى باز هم خدعه زيركانه است . مردم گفتگوى معاويه و عمر را به گونه ديگرى هم روايت كرده‌اند و چنين گفته‌اند كه : چون عمر به شام آمد در حالى كه سوار بر خر كوته قامت بود وارد شد ، عبد الرحمان بن عوف هم سوار بر همان گونه خر بود ، معاويه در حالى كه با لشكرى كاملا مسلح بود با آن دو رويارو شد ، پاى خود را خم كرد و از اسب پياده شد و به عمر به خلافت سلام داد . عمر به او پاسخ نداد . عبد الرحمان به عمر گفت : اى امير المومنين ، بر اين جوان سخت گرفتى ، اى كاش با او سخن مى گفتى . عمر به معاويه گفت : تو سالار اين لشكرى كه مى بينم گفت : آرى . عمر گفت : علاوه بر آن به سختى خود را در حجاب قرار داده‌اى و نيازمندان بر در خانه‌ات منتظر مى ايستند گفت : آرى همين گونه است . عمر گفت : اى واى بر تو چرا معاويه گفت : از آن رو كه ما در سرزمين و كشور دشمنيم كه جاسوسان ايشان در آن بسيارند و اگر ساز و برگ كافى نداشته باشيم ما را كوچك مى شمرند و بى حرمتى مى كنند و بر امور پوشيده ما هجوم مى آورند وانگهى من كارگزار تو هستم اگر بر من كاستى گيرى كاسته مى شوم و اگر بر قدرتم بيفزايى افزوده مى شوم و اگر مرا متوقف بدارى متوقف مى شوم . عمر گفت : اگر دروغ گويى ، اين رأى زيركانه است و اگر راست گويى ، چاره انديشى خردمندانه است ، هيچ گاه درباره چيزى از تو نپرسيدم مگر اينكه مرا در تنگنايى تنگ تر از فاصله درز دندانها قرار دادى ، ديگر نه به تو فرمانى مى دهم و نه تو را از كارى نهى مى كنم . چون معاويه برگشت عبد الرحمان گفت : اين جوان در مورد ايرادى كه بر او گرفتى خوب پاسخ داد . گفت : آرى به همين سبب بود كه حرمتش را نگاه داشتيم . ابو جعفر طبرى مى گويد : عمر از مدينه چهار بار آهنگ شام كرد : يك بار با