ابو دلف از پيش صاحب زنج بيرون رفت و او شروع به نوشتن كرد در همان حال به جعفر بن ابراهيم سجان [ زندانبان ] گفت : ميان زنگيان برو و آنان را براى رفتن به ميدان و آوردگاه تحريك كن ، جعفر به او گفت : آنان براى جنگ بيرون رفتهاند و به دو زورق از كشتى هاى ياران سلطان دست يافتهاند ، صاحب زنج به او فرمان داد براى تحريك پيادگان برگردد .
از قضا و قدر چنان شد كه تيرى ناشناخته به مفلح اصابت كرد كه همان دم مرد . مفلح بزرگترين فرمانده سپاه سلطان بود كه پس از ابو احمد سالارى سپاه را برعهده داشت . بر اثر اين كار شكست بر ياران ابو احمد افتاد و زنگيان در جنگ خود نيرومند شدند و گروه بسيارى از ايشان را كشتند . سياهان در حالى كه سرهاى بريده را بر نيزهها زده بودند پيش صاحب زنج مى آمدند و آنها را برابر او مى افكندند . در آن روز سرهاى بريده چندان شد كه فضا را انباشته كرد و زنگيان شروع به تقسيم گوشتهاى كشتگان كردند و به عنوان هديه به يكديگر مى دادند .
اسيرى از سپاهيان را پيش صاحب زنج آوردند از او در مورد سالار سپاه پرسيد و او از ابو احمد و مفلح نام برد ، صاحب زنج از شنيدن نام ابو احمد بر خود لرزيد و ترسيد و هرگاه از چيزى مى ترسيد مى گفت : دروغ است و به همين سبب اين موضوع را هم تكذيب كرد و گفت . در اين سپاه كسى جز مفلح فرماندهى نداشته است زيرا من فقط نام او را شنيدم و اگر در اين سپاه آن كسى كه اين اسير مى گويد حضور داشت هياهويش بيش از اين بود و مفلح چارهاى جز تابعيت و وابستگى به او نداشت .
ابو جعفر طبرى مى گويد : پيش از آنكه به مفلح تير اصابت كند همين كه سپاه ابو احمد آشكار شد زنگيان گريختند و سخت بيتابى كردند و به كنار رودخانه - معروف به رودخانه ابو الخصيب - پناه بردند و در آن هنگام آن رودخانه پل نداشت گروه بسيارى از ايشان غرق شدند ، چيزى نگذشت كه على بن ابان همراه ياران خود آمد و به صاحب زنج پيوست و در آن هنگام صاحب زنج از او بى نياز شده بود كه سپاه سلطانى شكست خورده بود . ابو احمد هم با سپاه به ابله رفت و همانجا ساكن شد تا بتواند سپاهيان پراكنده خويش را جمع و براى جنگ تجديد سازمان كند .
ابو احمد سپس كنار رودخانه ابو الاسد رفت و همانجا ماند .
ابو جعفر طبرى مى گويد : محمد بن حسن براى من نقل كرد كه صاحب زنج
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 113
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١١٣