گوشتهايش را قطعه قطعه كرديم و خورديم . ما كنار آبشخور عيسى بن حرب بوديم كه خواهرش آمد و در حالى كه سر خواهر مردهاش را همراه داشت مى گريست .
يكى به او گفت : واى بر تو ، چه شده است ، چرا گريه مى كنى گفت : اين گروه بر گرد خواهر محتضر من جمع شدند و نگذاشتند به طور كامل بميرد و او را پاره پاره كردند و به من ظلم كردند و چيزى جز سرش را ندادند . معلوم شد او هم در مورد ستمى كه درباره ندادن گوشت خواهرش به او روا داشتهاند مى گريد .
مسعودى مى گويد : آرى نظير اين بدبختى و بزرگتر و چند برابر آن بوده است و كار بدانجا كشيد كه در لشكرگاه صاحب زنج درباره فروش زنانى از اعقاب امام حسن و امام حسين و عباس عموى پيامبر ( ص ) و ديگر اشراف و بزرگان قريش جار مى زدند و دوشيزهاى از آن خاندانها را به دو درهم و سه درهم مى فروختند و نسب و تبار آنان را جار مى زدند و مى گفتند اين دختر فلان ، پسر به همان است و هر سياه زنگى بيست و سى تن از آنان را براى خود مى گرفت ، مردان زنگى از آنان كامجويى مى كردند و آنان ناچار بودند خدمتگزار زنان زنگيان باشند ، همان گونه كه كنيزان خدمت مى كردند . بانويى از اعقاب امام حسن بن على عليه السلام كه گرفتار دست يكى از سياهان بود به سالار زنگيان شكايت برد و از او دادخواهى كرد كه او را آزاد كند يا از پيش آن زنگى به خانه زنگى ديگرى منتقل كند ، على بن محمد به او گفت همان شخص صاحب و مولاى توست و او براى تصميمگيرى در مورد تو سزاوارتر است .
ابو جعفر طبرى مى گويد : سلطان - خليفه - براى جنگ با صاحب زنج محمد را كه معروف به مولد بود همراه لشكرى گران گسيل داشت . محمد مولد حركت كرد و در ابله فرود آمد و مستقر شد . على بن محمد سالار زنگيان براى يحيى بن محمد بحرانى نامهاى نوشت و فرمان داد پيش او بيايد . يحيى با سپاهيانى كه همراهش بودند پيش او آمد . صاحب زنج و محمد مولد ده روز جنگ و پايدارى كردند و پس از آن محمد مولد سستى كرد و صاحب زنج به يحيى فرمان داد به محمد مولد شبيخون زند و او چنان كرد و مولد را شكست داد و وادار به
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٠٩