مردى سوار بر اسبى سرخ رنگ كه نيزهيى در دست داشت و بر سر آن پارچهء زردى بسته بود پيشاپيش آنان حركت مى كرد . بعدها پرسيدم كه او چه كسى بود گفتند : على بن ابان بود .
گويد : منادى على بن ابان بانگ برداشت : هر كس از خاندان مهلب است به خانه ابراهيم بن يحيى مهلبى برود گروهى اندك وارد آن شدند و در را به روى خود بستند ، آن گاه به زنگيان گفته شد : مردم را بكشيد و هيچكس از ايشان باقى مگذاريد ابو الليث اصفهانى يكى از سرهنگان پيش زنگيان آمد و به آنان گفت : « كيلوا » - و اين رمز و نشانهيى بود كه مى شناختند و در مورد كسانى كه بايد بكشند مى گفتند ، در اين حال شمشير مردم را فرو گرفت و به خدا سوگند ، من فرياد شهادتين و نالههاى ايشان را كه در حال كشته شدن بلند بود مى شنيدم ، صداى مردم به تشهد چنان بلند شد كه در طفاوه كه از آنجا بسيار دور بود شنيده مى شد .
گويد : سپس زنگيان در كوچههاى بصره و خيابانهاى آن پراكنده شدند و هر كه را مى يافتند مى كشتند . همان روز على بن ابان وارد مسجد شد و آن را آتش زد و به محله « كلاء » رسيد و آن را تا كنار پل به آتش كشيد و آتش به هر چيزى كه مى گذشت از انسان و چهار پا و كالا و اثاث نابود مى ساخت ، پس از آن هم زنگيان هر صبح و شام كسى را مى يافتند پيش يحيى بن محمد بحرانى كه در يكى از كوچههاى بصره فرود آمده بود مى بردند ، هر كه مالى داشت از او اقرار مى گرفت و پس از اينكه مال خود را نشان مى داد او را مى كشت و هر كس را تهيدست بود هماندم مى كشت .
ابو جعفر طبرى مى گويد : على بن ابان در محله بنى سعد تا اندازهيى از تباهى دست كشيده و حال گروهى از خاندان مهلب و پيروان ايشان را مراعات كرده بود و چون اين موضوع به على بن محمد صاحب زنج گزارش شد او را از حكومت بصره عزل كرد و يحيى بن محمد بحرانى را برگماشت ، زيرا كه با او در شدت خونريزى موافق بود و كارى كه كرده بود دلخواه و مورد پسندش بود . صاحب زنج براى يحيى بن محمد نوشت : براى اين كه مردم آرام بگيرند و كسانى كه خود را مخفى كردهاند و مشهور به توانگرى هستند خود را آشكار سازند تظاهر به خوددارى از آزار مردم كن و چون آنان خود را آشكار ساختند آنان را بگيرند و آزاد نسازند تا هنگامى كه اموال پوشيده خود را نشان دهند . يحيى بن محمد چنين كرد و پس از
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 106
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٠٦