يا چرا دستور داد تا امام را از بصره و اهواز و فارس كه اتفاقا راهى سخت و گرم و ناراحتكننده بود عبور دهند ؟ « 1 »
يا چرا در نخستين دور مذاكرات كه به امام پيشنهاد خلافت مىداد ، خود را وليعهد خواند ، « 2 » در صورتى كه مىبايست ولايت عهدى را پس از حضرت رضا عليه السّلام به امام جواد عليه السّلام واگذار مىكرد يا دستكم به اختيار امام مىگذاشت ؟
اگر مأمون از سر اعتقاد و ايمان چنين اقدامى كرد ، چرا وقتى با امتناع امام عليه السّلام روبهرو شد ، ايشان را تهديد كرد و حضرت را با جبر و اكراه به قبول ولايت عهدى وادار ساخت ؟ « 3 »
يا چرا وقتى امام رضا عليه السّلام شهيد شد ، مأمون كه همان ارادت را به امام جواد عليه السّلام نيز اظهار مىكرد ، مقام ولايت عهدى را به آن حضرت تفويض نكرد ؟
و چرا مأمون در ماجراى مشهور نماز عيد ، حضرت را از نيمهء راه بازگردانيد و نخواست توجه تودهء مردم به آن حضرت جلب شود ؟ « 4 » و . . . .
مأمون در برابر اعتراض هواخواهان حكومت عباسى در باب ولايت عهدى امام رضا عليه السّلام ، مطالبى را بيان كرد كه خطوط اصلى سياست وى را در اينباره روشن مىسازد . او گفت :
« اين مرد [ امام رضا عليه السّلام ] كارهاى خود را از ما پنهان كرده و مردم را به امامت خود مىخواند . ما او را بدين جهت وليعهد قرار داديم كه مردم را به خدمت ما خوانده ، به سلطنت و خلافت ما اعتراف كند ، و در ضمن ، فريفتگانش بدانند كه او آنچنانكه ادعا مىكند نيست ، و اين امر ( خلافت ) شايستهء ماست نه او ؛ و همچنين ترسيديم اگر
هامش
( 1 ) . جليل عرفانمنش ، جغرافياى تاريخى هجرت امام رضا عليه السّلام از مدينه تا مرو ، ص 39 به بعد .
( 2 ) . محمد بن نعمان ( شيخ مفيد ) ، الارشاد ، ج 2 ، ص 259 .
( 3 ) . محمد باقر مجلسى ، بحار الانوار ، ج 49 ، ص 116 .
( 4 ) . محمد بن نعمان ( شيخ مفيد ) ، الارشاد ، ج 2 ، ص 246 ؛ محمد بن يعقوب كلينى ، اصول كافى ، ج 2 ، ص 409 .