بر اساس نقل ابو الفرج اصفهانى و بلاذرى معاويه پس از خيانت عبيد الله و نيروهايش ، و پس از آنكه نتوانست قيس بن سعد را نيز بفريبد ، هيئتى به سوى امام حسن عليه السّلام فرستاد تا پيشنهاد صلح را بپذيرد . « 1 » اين موضوع كاملا آشكار مىسازد كه معاويه تنها براى فريب عبيد الله چنين دروغى گفته و اين امر به همين گونه در منابع تاريخى راه يافته است .
قيس پس از فرار و خيانت اين نيروها به امام حسن نامه نوشت و موضوع را با ايشان در ميان گذاشت . امام حسن عليه السّلام نيز در سخنرانى خود كه پس از آن با معاويه صلح كرد به مردم خبر داد كه سپاه او به وى خيانت كرده و به معاويه پناهنده شده است . « 2 »
نويسنده ، به انجمن شيعيان اشاره مىكند كه پس از گذشت چند سال از صلح ، ناخشنودى خود را از امام به دليل عدم دريافت تعهد كتبى از معاويه ابراز كردند ؛ تعهدى كه بنابر آن خلافت را پس از مرگش به امام حسن عليه السّلام واگذار مىكرد .
پيشتر به استناد منابع تاريخى بيان شد كه موضوع واگذارى خلافت به شورا يا به امام حسن ، در صلحنامه آمده است . بنابراين چنين گزارشى درست نيست .
برعكس ، بنابر روايت دينورى ، شيعيان پس از چند سال به خطاى خود و صحت سياست امام مجتبى عليه السّلام دربارهء صلح اعتراف كردند . « 3 »
آخرين موضوعى كه نويسنده دربارهء صلح مطرح كرده ، عوامل پذيرش صلح است .
اما در اينجا نيز بر اساس همان تبليغات و شايعات عصر امام كه در منابع تاريخى راه يافته و نويسنده از آنها تأثير پذيرفته است ، نخستين و مهمترين انگيزه و عامل ، علاقهء امام به صلح و آرامش و بىميلى به سياست و منازعات مربوط به آن دانسته شده است .
توضيح در اينباره و بطلان نظريهء نويسنده در قسمت اول بيان شد .
هامش
( 1 ) . احمد بن يحيى بلاذرى ، انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 284 - 285 ؛ ابو الفرج اصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 42 - 43 .
( 2 ) . احمد بن اعثم كوفى ، الفتوح ، ج 4 ، ص 157 .
( 3 ) . ابو حنيفه دينورى ، الاخبار الطوال .