حوادث خلافت امام حسن عليه السّلام بنگرد ، اما او مىبايست از منظر محققى آزاد و بىطرف مسائل را تحليل مىكرد ؛ زيرا اولا ، چنانچه خيانت عبيد الله و سپاه هشت هزار نفرى او را در نظر مىگرفت و انصاف مىداد ، نه تنها چنين تحليلى ارائه نمىكرد يا تحليل طبرى را به نقد مىكشيد ؛ بلكه به هوش و درايت سياسى امام اعتراف مىداد و نتيجه مىگرفت كه اعزام قيس با توجه به حساسيت موقعيت ، براى مراقبت كامل از اوضاع ضرورت داشته است ؛ زيرا با شناختى كه از او داشت به صداقت و سرسختى و راسخ بودن وى در دفاع از امام و وفادارى به او اطمينان كامل داشت . اين تحليل نه تنها مخالف نظر نويسنده است ، كه نشاندهندهء عزم امام مجتبى عليه السّلام بر جهاد با معاويه و رسيدن به هدفى است كه پدر بزرگوارش على عليه السّلام در پى آن بود .
ثانيا ، طبرى چنين نظرى بيان نكرده است . اين تحليل ، روايتى است كه طبرى نقل كرده و چنانچه نويسندهء محترم به سند روايت طبرى توجه مىكرد ، در مىيافت كه اين خبر دروغ محض يا دستكم غيرقابل اعتماد است ، و حتى بر اساس اصول حديث اهل سنت پذيرفتى نيست ؛ زيرا راوى اين خبر ابن شهاب زهرى است ، « 1 » كه به دشمنى اهل بيت عليهم السّلام و دوستى و پيوند با امويان مشهور است . چنين رواياتى به اين دليل كه راوى در جعل آنها انگيزه دارد ، از نظر اصول حديث پذيرفته نيست .
سخنرانى امام در ساباط مدائن نيز كه نويسنده بدان اشاره كرده است ، هرچند شيخ مفيد و برخى ديگر از منابع تاريخى آن را نقل كردهاند ، صحيح به نظر نمىآيد ؛ زيرا لشكرى كه ابتدا با ترغيبها و سخنرانيهاى امام حسن عليه السّلام و عدى بن حاتم براى جنگ با معاويه بيرون آمده ، بيش از هر چيز نيازمند اميد به پيروزى
هامش
( 1 ) . محمد بن جرير طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 158 .