( پذيرش جنگ و صلح ) ، اين گمان خوارج ، يا اين شبههء نويسنده نبوده است ؛ بلكه امام مجتبى عليه السّلام مىخواست اين بار هرگونه بهانهاى را از دست مردم ، و به ويژه خوارج ، بگيرد ، تا در حساسترين موقعيت ، حوادثى چون وقايع صفين تكرار نشود ؛ امرى كه سرانجام باز هم از سوى خوارج تكرار شد و امام را ، همانند امير مؤمنان عليه السّلام به دليل پذيرش صلح تحميلى تكفير كردند و بر او خنجر زدند ؛
ثانيا ، گزارشات تاريخى گواه آن است كه امام حسن عليه السّلام ، هرچند در ابتدا از معاويه خواست تا بيعت او را بپذيرد و در صلح درآيد و خون مسلمانان را نريزد ، پس از اينكه نامهها و نصيحتهايش اثرى نبخشيد و پاسخهاى معاويه نشان از سركشى داشت ، و نيز مشاهده كرد كه وى جاسوسان خود را به بصره و كوفه فرستاده است ، براى سركوب او برخاست و مردم را به جهاد با معاويه فراخواند ؛ « 1 »
ثالثا ، سخنرانى امام مجتبى عليه السّلام ، كه سبب تعجب و بدگمانى عدهاى شد ، به نخستين روزهاى خلافت او باز نمىگردد ؛ بلكه چنانكه خود نويسنده در ادامه اشاره كرده اين سخنرانى به ساباط مدائن مربوط است . هرچند اصل اين سخنرانى نيز ، خود ، جاى تأمل و كاوش دارد ؛
رابعا ، نويسنده شاهد و دليلى براى اين مدعا نمىآورد كه نيروى چهل هزار نفرى امام حسن عليه السّلام به اعتقادات سياسى خويش سرسختانه پايبند بوده باشند ، تا بتواند تمايل امام را به صلح با معاويه بىوجه بخواند . در عوض ، خود بارها اين مطلب را - حتى پس از چند كلمه - نقض كرده و دلايلى بر بىثباتى و بلكه خيانت آنان مطرح ساخته است ؛ مانند پاسخ ندادن كوفيان پس از دعوت امام به جهاد با معاويه ، و نامهنگارى سران قبايل با معاويه براى امان گرفتن .
شمار لشكر امام نيز قابل قبول نيست ؛ زيرا چنانچه چهل هزار نفر حاضر به
هامش
( 1 ) . ابو الفرج اصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 33 .