عائشه سؤال كرده و نقل نموده بس است :
شيخ جليل محدث اقدم جعفر ابن احمد بن على قمى نزيل « رى » ( قدس سرّه ) استاد شيخ صدوق ( قدس سرّه ) در كتاب نوادر الاثر فى علىّ خير البشر روايت كرده به سندش از عبد الرحمن ابن شريك از پدرش از اعمش از عطا قال :
سألت عائشة عن علىّ ( ع ) ؟ قالت : ذاك خير البشر لا يشك فيه الّا كافر - ص 43 .
باز به سند ديگر از عبد اللّه بن شريك از پدرش از اعمش از عطا قال : سألت عائشة . . . الخ همان حديث را نقل كرده ص 44 .
باز به سند خود از محمد بن عبيد بن عتبة الكندى از عبد الرحمن بن شريك از پدرش از اعمش از عطية قال : سألت عائشة عن عليّ ( ع ) قالت : ذلك خير البشر لا يشك فيه الّا كافر .
ص 44 ، ط تهران ، 1369 ه . ق گرچه از عنوانهاى آن كتاب شريف توهم اين كه عطا غير از عطيه است ممكن است بشود ولى پس از تأمل در اسناد و متن حديث واضح است كه يك نفر بيشتر نيست فقط اختلاف در تعبير است و روايت يكى است .
و عين همين روايت را در غاية المرام سيد علامهء بحرانى ( قدس سرّه ) از شيخ ابن بابويه ( ره ) به طريق عامه روايت كرده كه سند در وسطش عينا همان طريق مىشود كه شيخ ابو محمد جعفر قمى ( ره ) در نوادر الاثر روايت را از اعمش از عطيه نقل كرده ولى در غاية المرام ( عطا ) تعبير آورده است چنانچه به سندش روايت مىكند و گويد :
قال حدثنا محمد بن عتبة الكندى بن عبيد قال حدثنا عبد الرحمن بن شريك قال حدثنا أبى عن الاعمش عن عطا قال : سألت عائشة عن على ابن ابى طالب ( ع ) فقالت ذلك خير البشر و لا يشك فيه الّا كافر .
ص 450 جاى شبهه نيست كه سؤالكننده از عائشه عطية است و سند يكى است و در سند غاية المرام تقديم تأخير فقط در لفظ ( عتبة ) و ( عبيد ) است .
و توهم اين كه عطا و عطية دو نفرند و هر دو به يك نحو از عائشه سؤال كرده و سليمان بن مهران اعمش كه از بزرگان متكلمين اماميّه است از هر دو ايضا به يك نحو اخذ حديث نموده توهم باطل و بطلانش در غايت درجه واضح است و احتياج به تذكر ندارد محض براى توضيح واضحات نگارش يافت .
پس كسى كه در كتابش عنوان كرده : كه ( عطا غير از عطيه است ) بطلانش واضح است چنانچه به تناقض كلام خود متوجه نشده در جايى گويد : كه شيخ مفيد و شيخ طوسى انكار اربعين را كردهاند كه اسرا از شام برگشته و به كربلا آيند بلكه به مدينه رفتهاند و در جاى ديگر
تحقيق دربارهء اول اربعين حضرت سيد الشهدا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 112
مساهمون: محمد على قاضى طباطبائى
ص١١٢