تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
كرده اند . دحلان گويد : آن بت را پس از آنكه خراب كردند به آتش كشيدند . سخنى كه ابن سعد در طبقات نوشته دور از صواب نيست و بعيد نمى نمايد كه دحلان " خرب " ( خراب كرد ) را به " حرق " ( سوزانيد ) تصحيف كرده است . زيرا بتها از سنگ و مانند آن ساخته مى شدند و به اين ترتيب قابل خراب شدن بودند نه سوزاندان . ابن سعد گويد : غنيمتها در راه تقسيم بد و تنها تقسيم خاندان حاتم در مدينه انجام گرفت . اما دحلان مى گويد : همهء غنايم براى تقسيم شدن ، به مدينه برده شد وآل حاتم را تقسيم نكردند تا آنها را به مدينه برند . و اين عمل خود بزرگذاشتى در حق حاتم بود كه در اخلاق نيك شهرت به سزايى داشت و اميدوار بود كه پيامبر آنها را ببخشد . داستان سفانة دختر حاتم طائى خواهر عدى بن حاتم كه در اسارت مسلمانان در آمده بود سقانه نام داشت كه در لغت به معناى ( مرواريد ) است . على ( ع ) نسبت به او مهربانى به خرج داد وپيشنهاد كرد تا با رسول خدا گفت و گو كنند . آن زن نيز با پيغمبر سخن گفت و آن حضرت او را عفو كرد و به خاطر على ( ع ) او را گرامى داشت . ذكر خبر اين زن از جمله اخبار ارزشمندى است كه بر فضيلت و كمال عقل و فصاحت زبان او دلالت مىكند و مردان مى توانند از آن سودها ببرند و اخلاق و كردار پسنديده اى از ىن بياموزند . بنابراين چندان بى راه نيست كه اگر در اينجا گسترده تر از آنچه در سيرهء نبويه گفتيم ، به ذكر اين روايت بپردازيم . ضمن اين كه اين خبر با سيرهء امير المؤمنين كه در صدد بيان آن هستيم ، نيز پيوستگى دارد . ابن هشام در سيرهء خود در روايتى كه از اسحاق نقل كرده آورده است : على ( ع ) دختر حاتم را در ميان اسيرانى از قبيلهء طى نزد پيغمبر حاضر كرد . آن حضرت از فرار عدى بن حاتم به شام مطلع شده بود . پس دختر حاتم در حصارى در كنار در مسجد قرار داده شد و اسيران ديگر را نيز در آن محبوس كردند . پس پيامبر بر دختر حاتم گذر كرد وى كه زنى با وقار و خردمند بود به سوى پيامبر برخاست و گفت : اى رسول خدا ، پدر به هلاكت رسيد وميزبان غايب شد پس با آنچه خدا به تو داده بر من منت گذار . پيامبر از او پرسيد : ميزبان تو چه كسى بود ؟ گفت : عدى بن حاتم بود . پيامبر فرمود : عدى آن كسى كه از خدا و رسول او گريخت . دختر عدى گويد : آن گاه پيامبر راه خود را گرفت و رفت تا آنكه فرداى آن روز دوباره به من بازبر خورد و من نيز مانند روز پيش با او همان سخنان را گفتم و آن حضرت هم سخنان ديروز خود را برايم تكرار كرد . تا آنكه فرداى روز سوم فرا رسيد و حال آنكه من از عفو و گذشت پيامبر نااميد شده بودم . پس مردى از پشت پيامبر به من اشاره كرد كه برخيز و با او سخن بگو . من به سوى پيامبر برخاستم و همان سخنان دو روز پيش خود را براى آن حضرت بازگفتم واو به من فرمود : من