تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
ازاين‌رو پيامبر در چشمان على آب دهان ريخت و او را به همراه عده‌اى از مسلمانان راهى ميدان جنگ كرد . على با خيبريان مواجه شد و مرحب را ديد كه رجز مىخواند . ( قبلا رجزهاى مرحب نقل شد ) . ميان او و على دو ضربه ردوبدل شد سپس على ضربتى بر مغز او فرود آورد چنان‌كه شمشير تا انتهاى سر مرحب فرونشست و كسانى كه در ميدان جنگ بودند صداى آن ضربت را شنيدند . هنوز آخرين كس از همراهان على به ميدان پا ننهاده بود كه اولين آنان پيروزى را در آغوش گرفت . ابو نعيم در حلية الاوليا به سند خود از سلمة بن اكوع نقل مىكند كه گفت : رسول خدا ، ابو بكر صديق را با رايتش روانهء دژهاى خيبر كرد . اما پس از مدتى ابو بكر بدون هيچ‌گونه توفيقى بازگشت . سپس در فرداى آن روز پيامبر عمر را روانه كرد او هم جنگيد اما بدون آنكه موفقيتى به دست آورد ، برگشت . آن‌گاه پيامبر فرمود : فردا رايت را به كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست مىدارند و هيچ‌گاه به ميدان نبرد پشت نمىكند . سپس على را فراخواند . وى به چشم‌درد دچار شده بود . پيامبر در چشمان او آب دهان ريخت و فرمود : اين رايت است تا آنجا بتاز كه پيروز شوى . سلمه گويد : على ( ع ) رايت را به دست گرفت و خارج شد . وى هروله مىكرد و من در پشت‌سر او مىرفتم . و پا در جاى پاى او مىگذاشتم . على رايتش را در بن دژ قرار داد . يكى از يهوديان از بالاى دژ او را ديد و پرسيد : كيستى ؟ گفت : على بن ابيطالب . يهودى گفت : به تورات قسم شما بر ما چيره شديد . على از ميدان جنگ روى برنگردانيد تا آنكه خداوند فتح و پيروزى را نصيب او قرار داد . نسايى در خصايص به سند خود از ابو هريره نقل مىكند كه پيامبر فرمود : امروز رايت را به مردى خواهم سپرد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست مىدارند . پس مسلمانان دستهاى خود را براى گرفتن رايت دراز كرده بودند . اما پيامبر پرسيد : على كجاست ؟ گفتند : او از درد چشم مىنالد . پس رسول خدا در دو دستش از آب دهان خود ماليد و با آنها چشمان على را مسح كرد و رايت را به او سپرد و خداوند فتح را به دست على ، نصيب مسلمانان كرد . در همان كتاب از ابو هريره نقل شده است : رسول خدا در جنگ خيبر فرمود : رايت را به مردى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خداوند در پيروزى را به روى او مىگشايد . عمر بن خطّاب گفت : جز در آن روز به گرفتن امارت تمايل نداشتم . پس پيامبر ، على را صدا كرد و رايت را به او داد و گفت : بتاز و به عقب بازمگرد تا خداوند پيروزى را نصيب تو كند . على نيز روانه شد اما اندكى بعد ايستاد و فرياد زد : تا كجا با آنها بجنگم ؟ پيامبر فرمود : تا آنجا كه به يكتايى خداوند و رسالت من گواهى دهند . اگر چنين كردند پس