تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
جنگ برخيزد و آنجا را فتح كند و اين درحالى بود كه قريش با خيال آسوده ، آمادگى جنگ با پيامبر را نداشتند و اگر وجود اين صلح‌نامه نبود قريش دائما در نگرانى از حملهء سپاه اسلام به‌سر مىبردند و خود را همواره براى نبرد با سپاه اسلام آماده نگه مىداشتند . ( و الله اعلم ) . حكمت ديگر انعقاد اين پيمان آن بود كه ظلم قريش در جلوگيرى از ورود مسلمانان به خانهء خدا بر همگان آشكار و مبرهن شد . چنانچه حليس بن علقمه وقتى بر اين امر واقف شد از در مخالفت با تصميم قريش درآمد كه تفصيل اين ماجرا در جلد اول گذشت . شيخ مفيد در ارشاد مىنويسد : مردم براى على ( ع ) از غزوهء حديبيه پس از ذكر فضيلتى كه به آن حضرت اختصاص داده و افزوده‌اند روايات ديگرى نيز نقل كرده‌اند از جمله آنكه ابراهيم بن عمرو به سند خود از قائد غلام عبد الله بن سالم نقل كرده كه گفت : وقتى رسول خدا براى عمرهء حديبيه بيرون آمد به نقطه‌اى به نام حجفه رسيد و در آنجا آب نيافت . پس سعد بن مالك را براى پيدا كردن آب فرستاد . هنوز سعد اندكى نرفته بود كه با مشكهايش بازگشت و گفت : اى پيامبر نتوانستم بروم و گويا از ترس دشمنان قدمهايم ميخكوب شده است . پيامبر به او گفت : بنشين و سپس مرد ديگرى را در پى آب فرستاد . آن مرد با مشكها روان شد و تا همانجايى رفت كه مرد نخست رفته بود و پس از آن او هم بازگشت . پيامبر فرمود : چرا بازگشتى ؟ گفت : سوگند به آن كسى كه تو را به حق به پيامبرى برانگيخت از ترس دشمنان نتوانستم بروم . پس پيامبر ، على را فراخواند و او را با مشكهايش روانه كرد و آب‌آوران هم با او خارج شدند . آنان چون بازگشت آن دو تن را ديده بودند ، ترديد نداشتند كه على نيز بدون آب بازخواهد گشت . على ( ع ) با مشكها رفت تا آنكه به سنگهاى سياهى رسيد و مشكها را از آب پر كرد و به سوى پيامبر بازآمد درحالىكه مشكها از پرى صداى مخصوصى مىكردند . چون به خدمت پيامبر رسيد ، آن حضرت ( ص ) تكبير گفت و براى او دعاى خير كرد . وى مىنويسد : در همين جنگ سهيل بن عمرو به سوى پيامبر آمد و گفت : اى محمد ! بردگان ما به نزد تو آمده‌اند آنان را به سوى ما بازپس ده . آن حضرت چنان در خشم شد كه آثار آن در چهره‌اش نمايان شد . سپس فرمود : اى جماعت قريش از كار خود دست بكشيد و گرنه مردى را بر شما مىفرستم كه خداوند قلب او را به ايمان امتحان كرده . اين مرد گردنهاى شما را به خاطر اين مىزند . برخى از حاضران پرسيدند : اى رسول خدا آيا اين مرد همان فلانى است ؟ فرمود : خير . گفتند : پس حتما فلانى است ؟ باز فرمود : خير . او كسى است كه در حجره‌اش كفش مىدوزد . مردم به طرف حجره رفتند تا ببينند آن مرد كيست ؟ پس به ناگاه على ( ع ) را در حجره ديدند .