وقتى كه در جنگ بدر مجروح شد نذر كرد تا زمانىكه محمد را نكشته است روغن بر سرش نمالد . على ( ع ) گفت : پيشنهاد سوم مبارزه است . عمرو گفت : مبارزه خوى من است و گمان نمىبرم كسى از عرب بتواند مرا از آن بترساند و چطور اى پسر برادرم با تو مبارزه كنم ؟ به خدا سوگند دوست ندارم تو را بكشم . على پاسخ داد : اما من به خدا سوگند دوست دارم تو را از پاى درآورم . عمرو برآشفت . على گفت : چگونه با تو جنگ كنم و حال آنكه تو سوارهاى .
براى جنگ با من از اسب فرود آى . عمرو از اسب پايين آمد و آن را پى كرد يا بر صورت اسبش زد و آن را رم داد و شمشيرش را كشيد . گويى كه عمرو شعلهاى از آتش بود ، پياده به طرف على حمله برد . على سپر خود را در مقابل شمشير عمرو گرفت و عمرو ضربتى بر آن زد و سپر او را دريد و شمشيرش در سپر گير و به سر على ( ع ) اصابت كرد و سر آن حضرت اندكى شكافت . پس حضرت على ( ع ) ضربتى بر بند شانهاش زد و او را به خاك افكند .
شيخ مفيد در ارشاد گويد : محمد بن عمرو واقدى روايت كرد كه عبد الله بن جعفر از ابى عون از زهرى حديث كرد و گفت : عمرو بن عبدود و عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب و نوفل بن عبد الله بن مغيره و ضرار بن خطاب در روز احزاب به طرف خندق آمدند و در اطراف آن گردش كردند تا مگر جاى باريكى در آن پيدا كنند و از آن بگذرند . تا آنكه به چنين قسمتى برخوردند و اسبهاى خود را به عبور از اين قسمت واداشتند . آنان اسبهاى خود را در ميان خندق و كوه سلع حركت دادند . مسلمانان ايستاده بودند و هيچكس به مقابلهء آنها نيامد . عمرو بن عبدود نيز آنان را به مبارزه مىطلبيد و مسلمانان را با اين بيت مورد كنايه و مسخره قرار مىداد كه : از بس در ميان شما فرياد « هل من مبارز » سر دادم گلويم گرفت . در هر بار كه عمرو هماوردى مىطلبيد ، على بن ابيطالب داوطلب مبارزه با او مىشد اما پيامبر به او فرمان مىداد كه بنشيند و انتظار مىكشيد تا كسى ديگر از ميان مسلمانان براى جنگ با عمرو پيش قدم شود . اما مسلمانان گويى بر فراز سرشان ، پرندهء ترس پرواز مىكرد . زيرا از شجاعت عمرو آگاه بودند و از او و همراهانش مىترسيدند . چون عمرو بر خواستهاش پافشارى كرد و امير المؤمنين هم چندين بار داوطلب مبارزه با او شد سرانجام پيامبر به او گفت : اى على به من نزديك شو . چون به نزديك رسول خدا آمد ، آن حضرت عمامهاش را برداشت و به جاى آن عمامهء خود را بر سر على گذاشت و شمشيرش را نيز به على داد و به او گفت : به كار خودت مشغول شو . پس فرمود : خداوندا ياريش ده ! على ( ع ) به طرف عمرو دويد : جابر بن عبد الله انصارى نيز با على رفت تا ببيند اين دو چه مىكنند . چون على به نزديك عمرو رسيد گفت : اى عمرو تو در جاهليت مىگفتى كسى به تو سه پيشنهاد نداده جز آنكه يكى از آنها را پذيرفتى ، عمرو گفت : آرى چنين است . على گفت : پس من تو را دعوت مىكنم كه به يگانگى خداوند و رسالت محمد گواهى دهى و براى خداوند
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 274
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٢٧٤